" /> " />

فراز

December 31, 2003

مامان نيلو حسود است

اينجا مردم شادند
اينجا خانه ها محكم و اصولي ساخته شده است
اينجا كسي گرسنه نيست
اينجا كسي سردش نيست
اينجا مردم در آرامشند
اينجا به خاك سپاري گروهي معنا ندارد
اينجا بوي تعفن نميايد
اينجا مادري خاك بر سر نميريزد
اينجا پدري جسد بچه هايش را به دوش نميكشد
اينجا مردم به دولتشون اعتماد دارند
اينجا با كمترين حقوق ميشه بدون نگراني زندگي كرد
اينجا كسي نگران نيست

و من حسادت ميكنم
من هم دلم ميخواهد كشورم روزي اين چنين باشد

December 30, 2003

جمع آوري كمكهاي جنسي در تورنتو

از مريم عزيز شنيدم كه سه شنبه - چهار شنبه و پنجشنبه در اين سه مكان كمكهاي جنسي تورنتو براي كمك به زلزله زدگان جمع آوري ميشه.


23 Division located at 2126 Kipling Avenue
33 Division located at 50 Upjohn Road
42 Division at 242 Milner Avenue

شماره تماس: ۴۱۶۸۰۸۷۱۰۰

اجناس مورد نياز
- پتو
- لباس زمستاني
- كيسه خواب
- چادر

لطفا به هر كسي اين اطلاعات را ميدين گوشزد كنيد كه اجناس حتما نو باشند .

اطلاعات بيشتر را اينجا مشاهده كنيد

زمين من

كمكهاي شما عزيزان به امير به 4190 دلار رسيد.

زمين من
تو بيست ثانيه گريه كردي

و من
از اون لحظه تا بحال
و تا ابد
اشك خواهم ريخت

تو چه كردي اي زمين من
تو چه كردي
تو چه كردي...

December 29, 2003

كس ندارد خبر از دل زارم


من يك متني تهيه كردم كه هفته آينده با قلك در محل كارم بگذارم . اگه از شما دوستان كسي دوست داره اين كار را انجام بده ميتونم اون فايل را براتون ارسال كنم....

دنبال اين هستم شايد بتونيم بچه هاي بي سرپرست را به كانادا بياريم . اگه كسي راهي به نظرش ميرسه لطفا به ما هم اطلاع بده . شنيدم كه دولت اجازه خروج اين بچه ها را نميده ...

مادر من رفته تشييع جنازه دختر عمه اش و خانواده اش ...
مادر جان من اينجا ولي روحم آنجا ست...

December 28, 2003

بي عنوان

اميرافشار عزيز از لحظه شنيدن خبر زلزله به فكر جمع آوري پول افتاد و دست بكار شد.
. دوستان عزيزم ازتون خواهش ميكنم ... التماس ميكنم فقط در مورد كمك مالي با امير تماس داشته باشيد.
امير از خواب و خوراك و استراحت افتاده و يك نفس داره پول جمع ميكنه .

همين لحظه امير با ميگرن نشسته پشت كامپيوتر و تلفن و داره تلاش ميكنه و صداش هم در نمياد.

همه نيرويش را گذاشته روي جمع كردن پول . هنوز هيچ چيزي مشخص نيست ... به احتمال زياد صبر ميكنه تا اين مبلغ به يه حد مشخصي برسه و بعد با ۵ نفر بعدي كه بيشترين كمك را بهش كردن جلسه اي بذاره و نحوه خرج كردن پول را انتخاب كنه.
اگه بهش اعتماد دارين كه بهش كمك كنيد وگرنه لطفا از ادامه كار پشيمونش نكنيد.

اگر در حال جمع كردن پول هستين فقط زماني باهاش تماس بگيرين كه دقيقا ميدونين چقدر ميخواين بهش كمك كنيد.
فقط زماني باهاش تماس بگيرين كه ازش شماره حساب ميخواين.
امير در مورد نحوه كمكهاي جنسي اطلاعاتي نداره .

همه ما بايد به امير و امير ها كمك كنيم. ترا خدا خسته ترش نكنيد. بذارين تا اونجا كه توان داره اين كار را ادامه بده.

ببخشيد اگه عصباني هستم .. همينجا ازهمه شما عذر خواهي ميكنم.

December 26, 2003

کمک به زلزله زدگان

امير عزيز داره پول جمع ميكنه و مبالغ دريافتي را سمت چپ وبلاگش مرتبا بروز ميكنه. از ونكوور و سنگاپور هم كمك جمع كرده.
لطفا چنانچه ميتونين كمك كنيد با امير (amir2002afshar@yahoo.com) در تماس باشيد....

دست همه شما عزيزان را ميبوسم

نخواستيم

arg.jpg

ملت من غصه داره.... شهر پرشكوه كدومه؟ نخواستيم
ملت من عزا داره... ارگ باستاني بم كدومه ؟ نخواستيم
ملت من داغداره... كريسمس كدومه؟ نخواستيم
ملت من تب داره ... مي كدومه ؟ نخواستيم

گلوي ملت من چه مشكلي داره كه آب خوش ازش پايين نميره؟

خدايا ... كجايي ؟ هستي ؟ ميبيني ؟ ميشنوي ؟ با توام ... خداااااياااااا

December 25, 2003

اصفهان

نميدونم ايشون
را ميشناسيد يا نه . اگه نميشناسيد اين نوا را بشنويد و مهمون من سفري به نصف جهان داشته باشيد.

zendeh_rood.jpg
به زنده رودش

jolfa.jpg
ببر از وفا كنار جلفا به گلچهرگان سلام مارا

shahr-e-por-shokooh.jpg
شهر پرشكوه

40sotoon.jpg
قصر چلستون

Shah_abas.jpg
ياد شاه عباس

Mei.jpg
بستان پي در پي مي از دست وي

khoram boodan.jpg
ساعتي در جهان خرم بودن

گوگول

زمان خيلي سريعتر از اوني ميگذره كه آدم بتونه تصور كنه .

وقتي شنيدم دختركمون داره عروس ميشه خيلي متعجب شدم. متعجب از گذر زمان.

همين چند روز پيش بود كه با سن كمش تنهايي ميومد اصفهان و تابستون ها را با هم ميگذرونديم تا مامانش بتونه درسشو بخونه.
همين چند روز پيش بود كه دختركمون بند كرده بود به كش بازي و از همه ميخواست باهاش كش بازي كنند.
همين چند روز پيش بود كه دختركمون رفت كلاس اول و توي راه پله هاي خونه شون يك عكس خوشگل با چشماني نافذ و مقنعه اي سفيد و كفش كتان صورتي انداخت و برامون فرستاد .
همين چند روز پيش بود كه رتبه دو رقمي كنكور شد و همه ما را مست غرور كرد.

و حالا داره عروس ميشه.

خودش ميدونه كه چقدر دوستش دارم و كجاي قلبم جا داره
و حالا تو اون قسمت قلبم بايد دو نفر را جا بدم و البته جا دادم.

ولي تصور اينكه در مراسم ازدواجش نيستم مثل خيلي از تصورات ديگه برام تلخه ...

December 23, 2003

پسركم بزرگ شده


وقتي توي تختش تنها ميخوابه
وقتي تنهايي ميره حمام
وقتي خودش لباس هاش را ميپوشه
وقتي خودش شيرش را توي ماكرو ويو ميذاره و با انگشتان كوچكش ۲ و بعد ۸ و بعد Start را ميزنه
وقتي ظرف غذاشو ميذاره توي ظرفشويي و ميگه : مرسي مامان . خوشمزه بود.
وقتي بدون درخواست من ميره دستاشو صابون ميزنه
وقتي بدون يادآوري مسواك ميزنه
وقتي خودش لباسهاش را انتخاب ميكنه
وقتي توي سوپر ميگه : مامان تخم مرغ نداريم . مامان فكر كنم نونمون تمام شده
وقتي ..

اونوقته كه حس ميكنم
ديگه مرد شده
ديگه اون فراز كوچولو نيست

و اونوقته كه قند تو دلم براش آب ميشه

عزيز دلم خيلي زود بزرگ شدي
تو هميشه بزرگ بودي

تو هيچ وقت نق نزدي
گريه الكي نكردي
بهانه گيري نكردي
بد خلقي نكردي

تو هميشه بهترين بودي و هستي عزيزدلم

دوستت داريم

December 22, 2003

مرض جديد


يكي از مرض هاي جديدي كه من به تازگي گرفتم اينه كه ميرم توي مغازه و كلي لباس مباس انتخاب ميكنم و ميرم توي اتاق پرو و يكي يكي امتحان ميكنم و از ميون اونها يه چيزهايي را انتخاب ميكنم . بعد كه از اتاق پرو ميام بيرون همشون را ميذارم يك كناري و دست خالي از مغازه ميام بيرون!
اين عمل را نه يكي دو مرتبه كه بارها و بارها انجام داده ام . وقتي خوب مطمين شدم كه چي لازم دارم و چي را دوست دارم تازه ميگم : برو بابا.. ميخواي چيكار؟
ديروز هم يكي از اون روزها بود . با فراز مشغول گشت و گذار و چرخ زدن بودم .چند تا لباس هم جمع كردم بودم كه ببرم توي اتاق پرو . فراز گفت : "مامان چه فايده كه اينها را برميداري؟ تو همش اينا رو ور ميداري . بعدشم تو فيتينگ رووم به من ميگي فراز يواش . فراز پاتو رو اينا نذار . فراز آروم باش. بعدشم هيچي نميخري! "

جدا راست ميگفت ها ! من دقيقا همين كارها را انجام ميدم ! اينها از عوارض اصفهاني بودنه يا مساله چيز ديگري است؟

فعلا فقط دلم ميخواد سوغاتي بخرم . براي همه همه همه ... حتي براي بچه های شهره و آنيتا که چند ماه ديگه به دنيا ميان.

نه براي خوشحال كردن اونها . براي دل خودم...

December 21, 2003

تفعل مامان نيلوي گريان در شب يلدا

Ajil.jpg
watermelon.jpg
image002.jpg


ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
بازآ كه ريخت بي گل رويت بهار عمر

از ديده گر سرشك چوباران چكد رواست
كاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

اين يك دودم كه مهلت ديدار ممكن است
درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر

تا كي مي صبوح و شكر خواب بامداد
هشيار گرد هان كه گذشت اختيار عمر

دي در گذار بود و نظر سوي ما نكرد
بيچاره دل كه هيچ نديدي از گذار عمر

انديشه از محيط فنا نيست هر كه را
بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر

در هر طرف كه ز خيل حوادث كمين گهيست
زان روعنان كه گسسته دواند سوار عمر

بي عمر زنده ام من و اين بس عجب مدار
روز فراق را كه نهد در شمار عمر

حافظ سخن بگوي كه بر صفحه جهان
اين نقش ماند از قلمت يادگار عمر

-------------------

حافظ تو هم اشكها را ديدي؟
حافظ چه خوب از دلم خبر داشتي...

December 20, 2003

ازدواج فاميلي


سينا كوچولو و مامان و باباش چند وقت پيش يك سفر دوماهه به ايران رفتند و در طول سفر سينا متوجه شد كه يكي از پدر بزرگ هاش دايي مامانش است و يكي از مادر بزرگ هاش عمه پدرش ! اولش براش كمي عجيب بود تا اينكه كم كم براش جا افتاد موضوع از چه قرار است.

سينا وقتي داشته با همكلاس هاي مدرسه اش از سفر ايران تعريف ميكرده اين نكته را مطرح كرده كه :من در ايران متوجه شدم كه مامان و باباي من cousin هستند.
همين موضوع باعث ميشه كه عصر سينا با چشمهاي گريان بياد منزل و به مامانش بگه : "شما نميدونستين كه cousin ها نميتونن با هم ازدواج كنند؟ شما آبروي من را جلوي دوستام بردين!"

December 19, 2003

اصفانياي خارج از اصفان

ديشب با فراز رسيديم خونه و داشتيم با بابايي چاق سلامتي ميكرديم كه دررررر تلفن زنگ زد.مونده بوديم برداريم يا برنداريم كه بابايي تصميم گرفت جواب بده .
بعد از يك سلام و احوالپرسي نه چندان گرم بابايي تلفن را داد به من و گفت يك خانمي باهات كار داره !
- الو
- سلام نيلوفر خانم ( لهجه غليط اصفهاني) حالدون چيطورس؟
- خيلي ممنون . شما چطورين.
- خيلي ممنون. نشناختييي؟
- نه!
- وا! چيطو؟ منا ياددون نمياد؟
- نشناختم! اصفانيم كه هسيين ... ( دوستان غير اصفهاني عزيز ما هرگز به اصفهان اصفون نميگيم .. ترا خدا موقع تقليد لهجه اشتباه نكنين)
- ها ها ها .... من قاصدكم
- سلام قاصدك جون ... چطوري ؟ شماره منو از كجا پيدا كردي ؟ چطور تا الان بيداري ؟ ....
- بابا شوهرت كار را خراب كرد . ميخواستم خودت برداري تا ازت خواستگاري كنم !
- پس بگو چرا بابايي اينقدر مشكوك حرف ميزد!

خلاصه اينقدر ذوق كردم كه خدا ميدونه . اصلا نميدونستم از خوشي چيكار بكنم . قاصدك مهربون شماره را از توي اينترنت پيدا كرده بود و حسابي من را ذوق زده كرد !
فقط نيمساعتي با هم خنديديم و البته من بيشتر من از دست اون ميخنديدم . اينقدر اصفاني حرف زديم كه حال اومديم . از بس خنديديم بابايي هم خواست به جمعمون اضافه بشه و منم تلفن را زدم روي اسپيكر و ديگه سه تايي ميخنديدم .
خلاصه كه قاصدك جونم خيلي خيلي ممنون.

Aji shalla biai toronto ta ez sob ta shab boogooim A bekhandim.

December 18, 2003

عكسهاي كريسمس پارتي

- View image">آشپزباشي و آتيش بازي

- View image">لوسيون يكي از خانمها

- View image">غذاي مامان نيلو

- View image">ست مانيكور يكي از خانمها

- View image">شامپاني

- View image">ميز غذا

- View image">خرس جناب ريس

- View image">شراب

حيف كه كادوي مامان نيلو را نميتونم نشون بدم . شرمنده !

December 16, 2003

عذر خواهي


نبايد بحث كنم . مخصوصا تو اين وبلاگ.
بايد شاد باشم . مخصوصا تو اين وبلاگ .

قرارم با خودم از اصل همين بود ...
قراره هر وقت شادم بنويسم . خوشيها را سهيم بشم .
به قول مادرم كله نگيرم ( نميدونم اين اصطلاح اصفهانيه يا نه !)
بحث نكنم
فيمينيست بازي در نيارم

به هر حال بعضي اوقات آدم داغ ميكنه ديگه ...
منم خيلي داغ كرده بودم اين دو روز.

خلاصه كه ببخشيد ...
سعي ميكنم مثل اكثريت فكر كنم . قول نميدم ها ... سعي ميكنم.
به حرفها و نظرات همتون خيلي خيلي فكر كردم و فكر خواهم كرد.

---------------------------

توي خونه مون دو تا مرد داريم .
يكي از يكي مهربونتر و خوش قلب تر
يكي از يكي خوش اخلاق تر
به يكيشون ميگم "فراز" و به اون يكي "بابايي"

مجرد كه بودم توي خونمون دو تا مرد بود
يكي از يكي با وجود تر و عزيز تر
يكي از يكي مهربان تر
به يكيشون ميگم "بابا" و به اون يكي "دايي"

اينا را گفتم كه فكر نكنين من ضد مرد هستم . اتفاقا من غير از عشق و پاكي هيچ چيزي از مردهاي دور و برم نديدم.
من نه "فيمينيست" هستم و نه "مسكوليست" .

قصدم اصلا توهين به هيچ كسي نبود .

اختلاف نظر - ۲

خيلي دلم ميخواست در بحث ديروز يكي يكي با كامنت ها پيش ميومدم و نظرم را زير هر كامنتي مينوشتم ولي دريغ كه دوشنبه ها يك لحظه هم از سر كار نميتون وبلاگ باز كنم و دريغ تر اينكه در منزل هم دوباره بابايي با چسب دوقلو به كامپيوتر چسبيده و داره بكوب كار ميكنه.

نظرات همه شما خيلي خيلي جالب بود و در قالب يك نمونه آماري ميشه گفت :
كلا ۳۵% با گفته هاي من موافق و ۶۵% مخالف بودند.
۱۰% از آقايون موافق و ۹۰% مخالف بودند.
۲۲% از خانمها موافق و ۷۸% مخالف بودند.

و اين نشون ميده كه نظرمن خيلي هم جالب نبوده و بايد روش بيشتر فكر كنم . ولي ميشه يه نطق پس از دستور ديگه داشته باشم؟

۱- گذشت و فداكاري و ايثار زيباست ولي نه در هر موقعيتي. به نظر من اگه همسر كسي خداي نكرده بيمار شد يا قطع عضو شد يا شرايط خوبي را به هر دليل از دست داد اون موقع فداكاري و ايثار زيباست . ولي در مورد شكستن عهد و پيمان به هر دليلي كه ميخواد باشه به نظر من هيچ دليلي براي فداكاري نيست.

۲- آقايون محترمي كه دم از مهر و وفا و گذشت ميزنيد! كدومتون حاضريد خطاي خانمتون را ببخشيد و بعد از اشتباهي كه مرتكب شد چشمتون را ببنديد و ببخشيدش و زندگي را باهاش ادامه بدين كه حالا انتظار دارين زن اين كار را انجام بده؟

۳- اون زن بد بختي هم كه دنبال شوهرش ميدوه نه بخاطر عشق و وفا كه به خاطر بي پناه بودن بخاطر نداشتن استقلال و بخاطر نداشتن پشتوانه مالي و معنوي تن به اين زندگي ميده.
زن اگه بتونه محل درآمدي داشته باشه و يا اگه راه بازگشت به منزل پدرش را داشته باشه محاله با مردي كه بهش اطمينان نداره ادامه زندگي بده .

۴- شكستن اون پيمان سستي كه بخواد به هر بادي بلرزه همون بهتر كه از ريشه كنده بشه.

۵- شايد قطع اون رابطه خيلي هم ساده نباشه ولي بهتر از يك عمر عذاب كشيدن و شك كردن و سلب آرامش كه هست . نيست؟

۶- كيد عزيز ! هر كسي ممكنه اشتباه كنه ولي باور كن اين از اون نوع اشتباهات قابل گذشت نيست ! مخصوصا در موردمرد ! ( از آقايون محترم خيلي خيلي عذر ميخوام) مردي كه در تمام طول عمرش بهش القا شده از جنس برتر است و زن به هر دليلي بهش وابسته و نيازمند است با اين تفاسير ميتونه خيلي راحت حريم ها را بشكنه و اگر و اگر روزي همسرش فهميد با يه ببخشيد و عذر خواهي انتظار داره همه چيز تمام بشه !

۷-فروغ عزيزم من هم معتقدم كه در اين زندگي ها قطعا كاستي هايي بوده كه كار به اينجا كشيده ولي تو فكر ميكني حتي اگر زن هم بخشش به خرج بده و چشمش را ببنده ديگه اينها ميتونن مثل سابق زندگي كنند ؟
اصلا اسم اون زندگي از بعد از بخشش چي ميشه ؟ من ميگم عذاب و مردن تدريجي


۸- من باز هم از محضر از همه آقايون عذر ميخوام ولي ميخوام اين را بگم كه آقايون هوسران قبل از بخشش چه ها كه نميكنند. ديگه چه برسه به بخشش و فداكاري ديدن !

۹- سهراب عزيز شايد من از تنها چيزي كه در اين نتيجه گيري استفاده نكردم عقلم باشه ولي ميخوام بدونم كدوم آقايي با در نظر گرفتن عقلش تن به اين كار ميده ؟ آقايي كه با داشتن زن و بچه به سراغ زن ديگري ميره به نظر تو عقل داره؟ پس چرا انتظار داري زن با عقل به اين حركتش جواب بده؟
من هم گذشت را قبول دارم ولي وقتي گذشت ميكنم كه بدونم طرفم هم يه اشتباه عقلي كرده و يا مشكلي ناخواسته براش پيش اومده . اون موقع است كه از هر زن و مردي انتظار ميره كه تا آخر عمر فداكاري نشون بده . هيچ كس انتظار نداره همسري بخاطر فلج شدن يا نقص عضو يا شكست مالي يا كاري يا تحصيلي همسرش را رها كنه . اين گذشت و فداكاري خيلي هم زيبا و دلنشين است .
ولي من معتقد به گذشت بخاطر پاگذاشتن روي وجدان و عقل و معتقد به گذشت بخاطر هوسراني همسر نيستم .

همسر هوسران را چطور ميشه اصلاح كرد سهراب جان؟ بقول كاپيتان اين همسر ديگه يك تشنه است كه هر بار آبي ببينه ميخواد خودشو به اون آب برسونه .

از همتون خيلي خيلي ممنونم كه در اين بحث شركت كردين . خيلي خيلي ممنون

December 14, 2003

اختلاف نظر


امروز نشسته بوديم و دونفري نظريه ميداديم و بحث ميكرديم . البته بار اولي نيست كه راجع به اين مساله حرف ميزنيم و بار اولي هم نيست كه به نتيجه نميرسيم !

يك خانواده سه نفري را ميشناسيم كه بنظر ميرسيد خيلي خوشبخت بودند و فكر ميكنم كه همين طور هم بود . تا اينكه چند ماه پيش پدر اين خانواده براي مدتي ميره ايران كه پدر و مادر پيرش را ببينه و خلاصه نميدونم چي ميشه كه با خانمي در ايران دوست ميشه و حالا جوري شده كه اون آقا با توجه به عشقي كه به زن و بچه اش داره ماندگار ايران شده و زن و بچه اش اينجا دارن خودكشون ميكنند.

خانم نگون بختش به هر دري ميزنه بلكه شوهرش برگرده سر زندگيش .
پسر اين خانواده هر روز منتظر ديدار پدرش است .
پدر و مادر اون آقا هر روز زنگ ميزنند به عروس و كلي گريه و زاري و شرمساري .
خود اون آقا هم به خانمش زنگ ميزنه و عذر خواهي ميكنه !

من كه نميفهمم ! چطور اين آقا در مدت يكماه دوري از همسر و فرزندش حاضر به چنين كاري شده ؟
بعدشم چطور گرفتار اون زن شده كه نميتونه برگرده سر زندگيش ؟
و از همه مهمتر چطور اون زن بدبختش منتظره كه بازم شوهرش برگرده؟

در واقع سوال آخر براي من از همه مهمتره ...

من ميگم اگه يك زن و شوهري اسم زندگي كردن را روي روابطشون ميذارن بايد جوري با همديگه زندگي كنند كه براي يك لحظه هم به همديگه شك نكنند و اون لحظه اي كه شك و ترديد در روابط ايجاد شد يعني آخر خط! دقيقا يعني آخر خط !
من به بابايي ميگم تو براي من صد در صد هستي . بهتريني - خوبي - مهربوني - دوستت دارم - همه زندگيم را برات ميذارم - هر چي داريم با هم داريم - همه وجود من هستي ... خلاصه همه زندگي من . و همين حس است كه باعث ميشه دلگرم باشم - اميدوار باشم - شاد باشم .

ولي اگه فقط يك لحظه ببينم خطايي انجام دادي ديگه معطل نميشم و همه اون صد در صد را به صفر تبديل ميكنم و براي هميشه از ذهنم خارجت ميكنم و فكر ميكنم كه تو هم بايد همينجور فكر كني.

يعني هيچ وقت كنترلت نميكنم - بهت شك نميكنم - فكر نميكنم شايد معتاد باشي - شايد الكلي باشي - شايد نگاهت هرز باشه - شايد ... اما اگه يكي از اين موارد را ببينم محاله و محاله و محاله كه ديگه رنگ من را ببيني!

چطور اين خانم كه ميدونه شوهرش چندين ماهه در ايران با يك خانم ديگه است هنوز دلش ميخواد شوهرش را داشته باشه ؟
ببخشيد ها .. خيلي ببخشيد ها ... ولي به نظر من اين خانم يك ابله به تمام معني است !

مردي كه رفت ... رفت
زني كه رفت ...رفت

برگشتنش خطاي چند برابر است.
اصلا نبايد اون مرد/زن را ديگه راه داد .
اصلا نبايد راهي براي بازگشتش گذاشت .

تمام!

December 13, 2003

كتك

راست و حسيني اش من يكبار از پدرم كتك خوردم و يكبار هم از مادرم و هر دو هم به ناحق بود . هر دفعه هم يادش ميافتم كلي خنده ام ميگيره كه عجب دو تا كتكي خوردم !

ماجراي كتك از پدرم :
يك ماشين ظرفشويي داشتيم كه توش موش رفته بود . يك روز پدرم به من گفتن : من ماشين ظرفشويي را بلند ميكنم و تو نگهش دار . وقتي موشه از زيرش در اومد من ميكشمش . منم گفتم : چشم !
با همديگه ماشين ظرفشويي را بلند كرديم و موشه هم به سرعت از زيرش پريد بيرون ! مامان نيلو هم جيغ بنفشي كشيد و ماشين ظرفشويي را گورمبي ول كرد روي زمين و موشه هم در كسري از زمان غيب شد ! پدرم هم كه كلي عصباني شده بودند چنان اردنگي نصيب اينجانب كردند كه بنده دو متر بيرون آشپزخانه افتادم !
آخه باباي عزيزم موشه در رفت چرا اردنگي اش را به من زدين آخه ؟
دورتون بگردم الهي ... فداتون بشم . خيلي دلم براتون تنگ شده.

ماجراي كتك از مادرم :
دبستان ما تمام وقت بود و ما يكساعت و نيم وقت نهار داشتيم مامان من بدون اينكه به من گفته باشند به سرايدار مدرسه ماهيانه پولي ميدادن كه دورادور مواظب من باشه و هوايم را داشته باشه .
يكروز دوستام همه تصميم گرفتند توي وقت نهار از مدرسه برن بيرون و بستني بخرند منم باهاشون راه افتادم و رفتيم يك بستني چمنزار فرد اعلي خريديم و خورديم و كلي كيف كرديم .
عصر چشمتون روز بد نبينه كه اون خانم سرايدار زنگ زد و راپورت من را داد. مامان بنده هم يك كتكي به من زدند كه ديگه از اين غلطها نكنم و از مدرسه بيرون نروم.
مامان جونم دورتون بگردم الهي ... فداتون بشم . خيلي دلم براتون تنگ شده.

اي كسانيكه پدر و مادرتون الان در كنارتون هستند . قدر ميدونين ؟

December 12, 2003

كريسمس پارتي ها


دوشنبه در شركت باربكيو پارتي داشتيم و بساط همبرگر و سوسيس به پا بود . سوسيس ها هميشه دو جور ارايه ميشوند . حلال و معمولي . جالبه كه اكثر همكارهاي غير مسلمان اصلا نميدونن حلال چيه ولي ميان ميگن حلال يا معمولي ميخوام !

كريسمس پارتي بخش ما هم در شركت برگذار شد. چند روز قبل راي گيري كرديم و مشخص شد كه كي بايد براي چه كسي كادو بخره .

با فراز رفتم و يك Teddy Bear براي كسي كه بايد ميخريدم خريدم . فراز يك كمي شكايت داشت كه حتما اينو ميده به بچه اش و خيلي خوشش نيومد ! بعدشم گفت : كاش به تو هم يه چيزي بدن كه براي من باشه .

رفتيم به يك رستوارن ژاپني كه اون وسط Cooking Table داشت و جلومون غذا را مي پخت . جاي سوشي خوران خيلي خالي بود . ما كه خورديم و لذتي نبرديم ولي بقيه غذاها خيلي خوشمزه بود.

كادوها به قرار زير بودند:

يك Teddy Bear به ريس ارشد كه بي شباهت به خودش نبود

يك شيشه شراب به ريس ماقبل ارشد

يك قاب عكس خيلي قشنگ كه عكس فراز توش بود + يك بسته شكلات به مامان نيلو
همكارم اين عكس را از روي ميزم برداشته بود و كپي گرفته بود و گذاشته بود توي قاب.
( فراز جون قربونت برم مادر. هموني شد كه ميخواستي . قاب عكس را هم گذاشته توي اتاقش!)

يك ست مانيكور به يكي از خانمها

يك شيشه شامپاين به همكار اوكرايني

يك ست لوسيون به همكارخانم ايراني

دوتا ليوان مخصوص كافي (ماگ) به همكار ديگر

يك بسته سيگار برگ به همكاري كه عاشق سيگار برگ است

يك ست ورق به همكار ديگر

جمعه هفته آينده هم پات لاك پارتي داريم و هر كسي بايد يه چيزي بپزه و ببره . منم لوبيا پلو ميپزم و مطمينم كه تا دونه آخر برنجش خورده ميشه!

سه شنبه هم توي مهد مهماني است و قرار است سانتا (بابا نويل) براشون هديه بياره . من براي مهد هم لوبيا پلو ميبرم. اصلا من همه جا لوبيا پلو ميبرم و نگران نميشم كه نكنه دوست نداشته باشند

December 11, 2003

اتوبوس


اتوبوس در حال حركت بود و منم در حال ويز ويز كردن و فكر و خيال .
راننده اتوبوس در يك ايستگاه سر يك چهار راه اصلي توقف كرد . بليط هاي مردم را گرفت و بعد كتش را پوشيد و رفت اون ور خيابون توي يك كافي شاپ !

مامان نيلو رفت توي فكر و خيال ...
اي بابا ! راننده اين همه آدم را معطل كرد كه بره كافي بخره ؟ عجب رويي ! ميشه اين كارش را گزارش كرد ! مردم كار و گرفتاري دارن... عجب ...

توي اين فكر ها بودم كه تك تك آدمهاي جديدي ميومدند كه سوار اتوبوس بشوند.

يك دسته وقتي ميديدند راننده اتوبوس نيست همان بيرون منتظرش ميموندن.
يك دسته با شك وارد ميشدند و همون اول اتوبوس مي ايستادند و جلو تر نميومدن.
يه پسر بچه تين ايجر اومد تو و بليطش را انداخت و يك برگه ترانسفر هم براي خودش برداشت و رفت ته اتوبوس نشست.

از همه جالب تر يك آقاي ميان سالي بود كه وارد شد ... با تعجب دنبال راننده گشت و باوجوديكه كسي را نديد طبق روال كارت شناسايي اش را در آورد و فرض كرد راننده نشسته و كارت را به اون راننده خيالي نشون داد . بعدم كارت را گذاشت توي جيبش و رفت نشست .

هيچ كدام بدون بليط سوار نشدند!

تازه بعد از چند دقيقه هم راننده برگشت و هيچ كافي هم دستش نبود.
اي مامان نيلوي بد فكر و خيال! اين راننده بيچاره تنگش گرفته بوده ! براي چي فكر كردي رفته كافي بخره ؟ كي از اين فكرهاي پليد مياي بيرون دختر؟

December 10, 2003

خدايا شكرت


پريشب همش خوابهاي بد بد ميديدم. همش كابوسهاي مزخرف . خواب ميديدم محكم دارم ميزنم تو دهن فراز . فراز هم خيلي آروم و متين ميگفت : مامان اينقدر محكم زدي تو دهنم كه دندونهام لق شد ! منم ميگفتم : تقصير من نيست . تو اين سن دندانهاي شيري بايد بريزند و دندان دايم در بياري.
صبح با اخلاق سگي بيدار شدم و تا شب دلم ميلرزيد...

شب فراز رفت مسواك بزنه كه صداي شكستن يه چيزي توي دستشويي اومد . من كه توان نداشتم برم ببينم چي شده و در جا خشكم زده بود. بابايي دويد توي دستشويي و گفت : چيزي نيست فراز جون . خوب شد تو دست و پايت نرفت .
يك كمي حالم بهتر شد و خوابيدم.

امروز صبح ساعت هشت مسيول آپارتمان زنگ زد و گفت : يه خبر بدي دارم !
گفتم چي شده ؟
گفت : شيشه ماشينتون را يكي خورد كرده
توي دلم گفتم : دستش درد نكنه . من اصلا همين را ميخواستم. با خوشحالي به بابايي گفتم شيشه ماشين را شكستند . من و فراز داريم ميريم مهد و شركت . بقيه اش با تو.

خدايا ازت ممنونم
خدايا دوستت دارم و ميدوني كه چقدر دوستت دارم .

نه ماشين ميخوام و نه خونه .
من همسر و فرزند و پدر و مادر و فاميل و دوستان سلامت ميخوام كه خدا را شكر همشون را دارم .

خدايا شكرت

December 09, 2003

گزارش مسجد

امروز ماموريت به مسجد انجام شد و خدا را شكر مشكلي هم پيش نيومد. يك شال يك متري داشتم كه با خودم گذاشتم توي ماشين و قبل از رسيدن به پاركينگ سرم كردم و چه خوب شد كه سر كردم . اهالي مسجد بد جوري من را ياد گروه هاي فشار و القاعده و اينها مينداختند .

وقتي رسيدم ديدم اون آقايي كه باهاش قرار داشتم كنار اتومبيلش ايستاده . با هم رفتيم نزديك در ورودي و از آقايي كه اونجا بود خواستيم مسيول مسجد را صدا بزنه . فهميديم چندين نفر با اون نام در اون مسجد هستند. خلاصه حسن به تقي و تقي به رضا و رضا به جعفر پيغام و پسغام فرستادند و آخرش مسيول پيداش شد.
در طول اين مدت من داشتم به مسجد نگاه ميكردم . جاي دشمنتون خالي كه چه مسجدي بود . قربون همون كانون امام علي خودمون !
اون آقايي كه با من بود از من پرسيد شما هم همين جا عبادت ميكنيد ؟ گفتم نه ! من ايراني هستم . ( از نظر خودم ايراني بودن افتخار بود . ديگه نميدونم اون آقا چي تو دلش فكر كرد !)
هر كدوم از اون افراد را ميديم ياد سهراب ميفتادم و كلي خنده ام ميگرفت. واقعا انگار اونجا مسابقه ريش بلند كني بود ! ريشها از پنج سانتيمتر بود تا حدود بيست سانتيمتر!
خلاصه كه من با حجاب رفتم و سعي كردم حرمت مسجدشون را نگه دارم . كاش اونها هم خيلي از حرمتها را نگه ميداشتند .

--------------------------
حالا كه بحث مسجد شد خوبه يه نطق ديگه هم بكنم.
يك همكاري داشتم كه تانزانيا بدنيا اومده بود و خيلي هم شيك و مرتب و آراسته ميومد سركار و مذهبش شيعه اسماعيلي بود . يكبار با هم صحبت ميكرديم و گفت هر روز عصر از شركت ميره مسجد و نمازش را ميخونه و بعد ميره منزل .
با تعجب گفتم : روسري ات را كجا ميذاري؟
گفت : روسري؟ ما لازم نيست با حجاب نماز بخونيم . من همين جوري كه هستم نماز ميخونم!
بهش گفتم ميشه من را يه روز ببري مسجدتون ؟
گفت : فقط شيعه اسماعيلي ميتونه وارد مسجد بشه و شما را راه نميدهند .
مدتي گذشت و متاسفانه اين دوست من خواهر جوانش را در يك تصادف رانندگي از دست داد . قرار گذاشتيم كه با همكار ها براي مراسمشون بريم مسجدشون .
بهش زنگ زديم و پرسيديم ميتونيم بيايم مسجدتون ؟ گفت : بله . اين قسمت ميتونين بياين . ولي قسمت عبادت نميتونين !

من اون روز سر تا پا سياه پوشيدم و يك روسري هم گذاشتم توي كيفم .

وارد كه شديم ديدم وااي ! عجب محل كفش كني دارند اينا ! چقدر مرتب ! چه رختكن شيك و مرتبي ! عجب خانم درست و حسابي مسيول تحويل كفش و لباس ها است .
تو اين فكر ها بودم كه ديدم چند تا خادم اومدند سراغمون . همه متحد الشكل لباس پوشيده بودند و همه بي حجاب! هر چهار نفر را يك خادم همراهي ميكرد !
چندين سالن را رد كرديم تا رسيديم به سالن اصلي كه تمام با موكت يكدست سبز فرش شده بود. همه صندلي ها چوبي و از جنس خيلي مرغوب بودند ! خادم ها از انتهاي سالن مهمان ها را مينشاندند و توضيح ميدادن كه روال مراسم به چه صورت است . هيچ كس غير از من مشكي نپوشيده بود . حتي رنگ قرمز هم به وفور ديده ميشد .
همكار من يك دامن آبي و بلوز سفيد پوشيده بود !

به مدت نيمساعت همه با يك آهنگ خيلي زيبا الله اكبر و لااله الا الله را زمزمه ميكرديم و يك خانم و يك آقا هم از ميكرفن اين دو نوا را رهبري ميكردند.
بعد هم با خانمي با صدايي كاملا متفاوت با اون آهنگهايي من شنيده بودم قرآن تلاوت كرد و مرتب اسم اون دختر جوان را بكار ميبرد.

خلاصه كه كلي اين مراسم نظم داشت . بعدشم كه غذا بود ولي ما ديگه مسجد را ترك كرديم .
اصلا عظمت اون مسجد من را مه و مات كرده بود. تازه بعشد فهميديم كه شيعه هاي اسماعيلي حدود شش مسجد عين همين مسجد در تورنتو دارند و تمام اين خادم ها داوطلب هستند و براي كفن و دفن و مراسم هيچ پولي از خانواده متوفي دريافت نميشه . مگر اينكه خودشون بخواهند كمك كنند !

همكارام از من ميپرسيدن مراسم ايرانيها هم همين جوريه ؟ و من دردل ميگفتم : عمرا ! در مسجد ما آقاي مسجد مياد و هر چي دوست داره ميگه و ما هم خودمون را تيكه پاره ميكنيم !

ميس ورلد


امروز از هر كسي توي شركت بود و از هر نژادي كه بگين پرسيدم : خبر جديد در ارتباط با ميس ورلد را شنيدي ؟
سه نفر ايراني داريم كه هر سه گفتند : بله ! راستي تبريك ميگم نازنيم دوم شد و اين حرفها ...
ولي بقيه كه كانادايي و چيني و انگليسي و آلماني و اوكرايني و هندي و سريلانكايي بودند و همه بدون استثنا گفتند : نه ! اصلا به گوششون هم نرسيده بود كه ميس ورلدي در جريان بوده.
بنده جرات ندارم نظرم را بگم ولي خيلي سربسته ميخوام بگم كه ... ولش كن مامان نيلو .. بيكاري حرف بزني كتك بخوري!


December 08, 2003

مسجد


فردا از طرف شركت يك ماموريت دارم . بايد برم به يك مسجد پاكستاني.
ميدونم پاكستاني ها خيلي خيلي اسلامشون از اسلام ما اسلامي تره . ميدونم كه اونها برداشتشون از اسلام يه اسلام ديگه است . ميدونم كه اونها حدس خواهند زد من مسلمان زاده هستم . ولي نميدونم با حجاب برم بهتره يا بي حجاب برم !
من كه اسلام اونها را ندارم . من كه حجاب ندارم . من كه براي عبادت نميرم .
بايد با حجاب برم يا بي حجاب ؟

بو


وقتي همسايه هاي قبلي مون اينجا بودند هر روز من نق ميزدم . بوي غذاشون من را ميكشت . اصلا معلوم نبود چي را با چي قاطي ميكردند كه نميشد نفس كشيد. حتي فراز هم بعضي اوقات ميگفت : بازم اين همسايه ها غذاي بد مزه درست كردند!
خدا را شكر و به سلامتي اون همسايه هاي عزيز نقل مكان كردند و ما سه نفر از شر بوي ماهي آب پز و سير كلي خوشحال شديم.

حالا به جاي اونها يك خانواده ايراني اومدند اونها هم برام اعصاب نذاشتند . پريشب چنان بوي حليم بادمجوني از خونه شون ميومد كه من يكي ميخواستم بشينم توي راهرو و فقط بو بكشم .بوي پياز داغ و بادمجونشون من را مست كرده بود .
ديروز هم كه چه بوي قرمه سبزي ميومد ...
من از دست بوي خوب غذاشون ذله شدم.

پس كي بياد همسايه ما بشه ؟

------------------------------------

در ضمن كاش دولت فخيمه كانادا يه قانوني وضع ميكرد كه هر كسي سير خورده حق ورود به آسانسور را نداره !

December 06, 2003

عكسهاي مامان بزرگ

اينقدر دست مامان بزرگ بركت داشته و داره كه من اولين عكسهاي وبلاگ را با عكسهاي ايشون افتتاح ميكنم.
اولين عكس و دومين عكس

مامان بزرگ

امروز به شدت دلتنگ اين مامان بزرگ هستم...

مامان بزرگي حدود نود و چند ساله كه كسي نميدونه دقيقا نود و چند است . آخه اون موقع ها اگه دختري به دنيا ميومد اونقدر ها مهم نبود كه سريع براش شناسنامه بگيرن .

اين مامان بزرگ در سن نه سالگي به عقد يك آقاي چهل ساله در مياد و در دوازده سالگي زندگي مشترك را با اون همسر كه كم سن تر از پدرش نبوده شروع ميكنه .
مامان بزرگ در سن بيست و دو سالگي با سه تا دختر قد و نيم قد بيوه ميشه و برميگرده خونه پدر .
مامان بزرگ تازه ميره درس ميخونه و معلم ميشه و در فاصله كوتاهي مدير مدرسه ميشه و تا پايان دوران بازنشستگي مدير باقي ميمونه .
مامان بزرگ از خانواده خيلي متمولي بوده و ريز ريز ما يملك را ميفروشه و خرج زندگي و دخترانش ميكنه .

الان شاگردان مامان بزرگ هم ديگه مسن شده اند . اگه كسي غير از فاميل به منزلشون زنگ بزنه ميگه : ميخوام با خانم مدير صحبت كنم!

يكي از شاگردان مامان بزرگ يه آجيل فروشي در خيابون چهار باغ داره. يكبار من مامان بزرگ را بردم به مغازه آجيل فروش كه شاگردشون را ببينند. همه موهاي شاگردشون سفيد بود . به محضي كه مامان بزرگ را ديد دستشون را گرفته بود و ميبوسيد و اشك ميريخت . حيف كه اون لحظه را ثبت نكردم

مامان بزرگ هميشه مستقل زندگي كرد.مامان بزرگ الان به كمكي احتياج نداره و اگه هم داشته باشه سعي ميكنه حتي المقدور براي بچه هاش و نوه هاش و نتيجه هاش و نبيره اش كه ميشه فراز مزاحمتي ايجاد نكنه . فقط براي حمام كردنش بايد بهش كمك بشه كه خداي نكرده زمين نخوره.

مامان بزرگ اهل مطالعه است . مامان بزرگ يك بافنده حاذق است .
ولي الان ديگه نه چشمان مامان بزرگ براي مطالعه بهش ياري ميدهند و نه دستانش براي قلاب زدن.

اهالي محل اسم اون كوچه را بنام فاميل مامان بزرگ نامگذاري كردند.
درب خانه مامان بزرگ هميشه باز است و كمتر پيش مياد كه مامان بزرگ تنها باشه.

يادمه مامان بزرگ يه مدت شروع كرده بود همه منزل را نو كردن . پلو پز نو! گاز نو ! ماكروويو نو ! اتوي نو ! عصاي نو ...
پرسيدم آخه مامان بزرگ همين ها كه دارين خوبه . چرا ميخواين همه چيز را عوض كنين ؟ مامان بزرگ گفت : براي اينكه وقتي از اين دنيا رفتم همه شما بياين و يه يادگاري از من ببرين و دوست دارم همه چيز نو باشه !

مامان بزرگ در دست و دلبازي بي نظير است.
مامان بزرگ در مثبت بيني بي نظير است .

مامان بزرگ دل توي دلم نيست كه بيام ايران و دستتون را ببوسم .
فراز منتظر است كه شما انجير خشك بريزين توي جيبش.

December 05, 2003

تعزيرات


نوشته مسافرمون را كه خوندم يادم افتاد به ..

فراز حدودا يكسال و نيم داشت و من براي اولين بار براش يك جفت كفش شبرو مردانه مشكي خريدم به مبلغ هشت هزار تومان كه اون موقع براي خودش پولي بود ! ( نميدونم حالا با هشت هزار تومان ميشه كفش خريد يا نه ؟)
بعد از يكي دو مهماني كه كفشهايش را پوشيد كم كم ديديم رنگ كفش داره از مشكي به قرمز متمايل ميشه ! خوب كه دقت كرديم متوجه شديم كه كفش اصلا قرمز بوده و روش واكس مشكي زدند!

يكشب سه نفري رفتيم سراغ كفاشيه و ازش پرسيدم چرا اين كفش داره قرمز ميشه ؟
فروشنده خنده اي كرد و گفت : آخ آخ .. بله خانم ! اين كفشها را از تركيه آورديم ولي يك سري شون اينجوري از آب در اومدند و روي رنگ قرمز واكس مشكي زدند . شانس شماست ديگه !
گفتم : شانس من ؟
گفت ؟: بله ديگه ...

كه ديگه جاي دشمنتون خالي جر و بحث شروع شد ...
كفاشه ديگه حسابي پر رو شده بود و ميخواست من عقب بشينم و يه جورايي كوتاه بيام. بابايي هم كه دايم داشت دست و مانتوي من را ميكشيد كه بابا ول كن! بي خيال .. بيا بريم ..
به كفاشه گفتم : اين آخرين حرفتون بود ؟ گفت : بله ! بهش گفتم : همديگه را دوباره ميبينم!!!

خدا ميدونه وقتي ما رفتيم چقدر پشت سرم رجز خوند و مسخره ام كرد .

فرداش رفتم اداره تعزيرات و يك فرم پر كردم . اگه همون موقع فاكتور خريد داشتم ميتونستم با يك مامور برم سراغش ولي چون فاكتوري نداشتم بهم گفتن منتظر تماس از تعزيرات باشم .

بعد از سه هفته از تعزيرات بهم زنگ زدند و يك كد دادند و گفتند طبق اين كد برم سراغ اون كفاشي . اگه رضايتم جلب شد كه شد ! و گرنه بدون دعوا و مرافه بيام بيرون كه مرحله بعدي دادگاه است .

فرداش رفتم سراغ كفاشه . با خونسردي توام با نگاهي شيطنت آميز بهش سلام كردم ! همچين كه من را ديد گفت : شما بودين شكايت كرده بودين ؟
گفتم : خودتون باعث شدين.

كفت: شما ميخواين من و زن و بچه ام را از نون خوردن بندازين؟
گفتم : خودتون باعث شدين.

گفت : خانم! اگه پاي شما روي دسته بيل رفته منم تا تهش واي ميسم !
گفتم : پس ديدار ما در دادگاه ! و رفتم كه در در مغازه خارج بشم ...

دويد دنبالم كه ... خانم ! مگه من به شما چي گفتم ؟ حالا شما چي ميخواين ؟ من بايد چيكار كنم ؟
گفتم : پولم را ميخوام . هشت هزار تومان !

كفاش محترم هشت هزار تومان گذاشت روي ميز و منم تشكر كردم و از در مغازه اومدم بيرون.

خلاصه اينكه اگه بتونين از دست كسبه محترم فاكتور خريد دريافت كنيد خيلي كارتون راحت ميشه وگرنه دو سه هفته اي طول ميكشه . اگه هم مشكلي داشتين همه دعوا و شكايت هاتون را جمع كنيد . خودم ميام ايران و همه حق و حقوقتون را از كسبه محترم ميگيرم !

December 04, 2003

کريسمس فراز - زبان شیرین فینگلیسی

امسال سومين سال است که در تورنتو هستيم. سومين زمستان و سومين کريسمس و اولين درخت کريسمس !
فراز تا پارسال هيچ درخواستی برای درخت کريسمس نداشت و ما هم هيچ پيشنهادی نکرديم. ولی امسال با کلی اشتياق اومد و ازمون درخت کريسمس خواست . ما هم گفتيم : به ديده منت !
با خودش رفتيم و بهش گفتيم هر چی دوست داری انتخاب کن . اول رفت سراغ درختها و يک درخت متوسط برداشت . نميدونم چرا سراغ درخت های بزرگتر نرفت ! برام جالبه که اين بچه هيچوقت حرص خريد و داشتن نداشته و نداره.
یک درخت و کلی زلم زيمبو و چراغهای تزيينی خریدیم !
اگه منزل ما تشريف بيارين از توی خيابون به نظر مياد ما یک خانواده مسيحی دو آتيشه هستيم ! آخه از پنجره کلی چراغ روشن دیده میشه. امشب هم قراره برای در ورودی آپارتمان يه چيزی بخريم !

خدا کنه سانتا شب کريسمس به خونه فراز هم سر بزنه ...

---------------------------------

ايران که بوديم هر کسی از خارج ميومد و کلمات انگليسی را جايگزين کلمات فارسی ميکرد کلی لجمون ميگرفت و غر غر ميکرديم که اوووه حالا دو سه سال رفته خارج ديگه فارسی يادش رفته و بيشتر از همه بکار بردن Ok بود که روی اعصابمون راه ميرفت !

ديشب بابايی داشت با مامانش تلفنی صحبت ميکرد . تلفن قطع شد . بعد از تماس مجدد بابايی داشت برای مامانش توضيح ميداد که چی شد . گفت :
ببخشيد! اومدم يه لحظه تلفن را Hold کنم ولی اشتباهی Off اش کردم !

بابايی کلی خارجی شدی ها...

منم چند روز پیش با یک دوست وبلاگی که ساکن ایران است برای اولین بار تلفنی صحبت میکردم و نمیدونم چی شد که آخر سر بهش گفتم : Take Care ! بعدشم کلی عصبانی شدم که این چی بود من گفتم ؟ این اداها چیه ؟ ولی واقعا ادا نبود... اصلا نفهمیدم چی شد که این اصطلاح را بکار بردم !


ولی جدا لغاتی مثل Tax , Interest , Laundry, Rent, Daycare, Cool, Funny آنچنان جا خشک کردن که انگار هميشه در فرهنگ لغات ما بوده اند! حتی وقتی بقيه مليت ها هم دارن به زبان خودشون صحبت ميکنند براحتی ميشه اين کلمات را وسط مکالمه شون تشخيص داد.

-------------------------

عجب مامان نیلو ی عوضی و عقده ای هستم من ! مامان نیلوی خارج ندیده ! مامان نیلو پزی و ندید بدید !عجب مزخرفاتی من مینویسم !
این مامان نیلو حتما پایین شهر اصفهان بوده و حالا سر از تورنتو در آورده و جای کسانی که حقشون بوده الان تورنتو باشن را اشغال کرده!


ولی ساناز جون این یک دفتر خاطرات است . صرفا یک دفتر خاطرات و نه چیزی بیشتر . این یک وبلاگ خیلی خیلی سطحی است .
این وبلاگ سیاسی - اجتماعی - ادبی - فرهنگی - سکسی - طنز - آموزشی نیست.
این یک دفتر خاطرات است ... یک دفترچه خاطرات خیلی ساده
دفتر چه خاطراتی که نگارنده فقط برای دل خودش مینویسه .برای تنهاییش و برای ثبت خاطراتش . برای پسرش و همسرش و خانواده اش و هر آشنا و غریبه و دوستی که دوست داره این دفترچه خاطرات را ورق بزنه.
من نمیگم نیاین بخونین . من میگم اگه دوست دارین قدم به چشم .

December 03, 2003

اولان

- فراز جان بخواب ... نصفه شب شد ها
- مامان اگه تشنه ام شد چيكار كنم ؟
- صبح كه بيدار شدي آب بخور .
- مامان ! من شب تشنه ام ميشه . تو ميگي صبح كه پاشدم آب بخورم ؟
- خوب همين حالا آب بخور كه ديگه تشنه ات نشه.
- اي واااي مامان ! من كه حالا تشنه ام نيست .
- خوب پس كي ميخواي آب بخوري؟
- من اولان تشنه ام ميشه تو هم اولان به من آب بده.
- اولان يعني چي ؟
- يعني الان اون وقتي كه تشنه ام شد.

در كشوري كه تركيب "Breakfast" و "Lunch" بشه "Brunch" احتمالا تركيب "اون وقت" و "الان" هم ميشه "اولان"!

December 02, 2003

دو دو رو دودو ... بابايي

آخه وقتي در كامنت مطلب قبلي فتانه ( مادرم) حرف دل من را زدند . من چي بگم ؟

تولدت مبارك همسر عزيزم .... نيلوفر
تولدت مبارك بابايي مهربونم ... فراز

December 01, 2003

بابايي خوش اخلاق و مهربون


يك همسايه مسن كانادايي خيلي مهربوني داريم كه سرش براي كمك به اين و اون درد ميكنه. چند روز پيش اومد پيش ما و شماره تلفن يك خانم ايراني را داد و گفت تازه اومدن كانادا و از من خواست بهش زنگ بزنم و ببينم ميتونم براش كاري بكنم يا نه .
منم به اون خانم زنگ زدم و براش پيغام گذاشتم كه من مامان نيلو هستم و اينجوري شماره تلفن شما را پيدا كردم و اگه دوست داشتين بهم زنگ بزنين و خلاصه اگه كاري بود من و همسرم در خدمت هستيم.
روز بعدش اون خانم زنگ زد و بابايي گوشي را برداشت. خودش را به بابايي معرفي كرد و بعد خواست با من صحبت كنه . جاتون خالي يكساعتي با هم صحبت كرديم و كلي هم دوست و صميمي شديم.
ديروز عصر هم رفتيم محل كارش كه بيشتر باهاش آشنا بشيم . به محضي كه بابايي را ديد بهش گفت :
من اصلا فكر نميكردم شما اين شكلي باشيد! چقدر پشت تلفن عصباني و خشن بودين ! ولي حالا خيلي مهربون به نظر مياين.

من از همين تريبون اعلام ميكنم كه اين بابايي ما كلي مهربونه كلي خوش قلبه . كلي خوش تيپه . كلي با شخصيته . كلي آقاست ..

يه پدر و يك همسر و يك فرزند نمونه است.
يك دايي نمونه و يك عموي نمونه است.
يك داماد و يك شوهر خواهر نمونه است.
يك دوست نمونه است.

نكنه ديگه كسي زنگ بزنه و از صداي بابايي بترسه كه من خيلي غصه ميخورم...

----------------
در راستاي طرح خوانندگي مامان نيلويي...

ديروز عصر فراز را بردم خونه يكي از دوستاش كه ساعتي با هم بازي كنند. از ساختمانشون بيرون اومدم كه ديدم از توي يك ماشين صداي چند نفر با هم مياد :

گل گلدون من ...

برگشتم ديدم دو تا آقا و يك خانم مسن سرشون را از توي يك ماشين كردند بيرون ودارن اين آواز را ميخونند!
خانمه گفت : سلام ! ما هم ديشب تو رستوران بوديم ... يادته گل گلدون را خوندي؟
ووواااااي ديگه راستي راستي معروف شدم ها ..

منتظر اولين پيشنهاد از "آقاي كوجي زادوري" هستم.


 

navehca@yahoo.com

online