اكتبر داره تموم ميشه و دو ماه است كه من خانه نشين شدم. ولي چه زود گذشت و چه خوب گذشت
آخر اكتبر است و هالووين اينجا غوغا ميكنه و براي سال پنجم است كه در من هيچ حس هالوويني به چشم نمي خوره.
امسال بابايي هم به عشق فراز براي خودش لباس مخصوص آماده كرده و چند روزي است كه پدر و پسر سخت مشغول كدو تنبل هاشون هستن. عصر ها كدو تنبل ها را ميارن و چشم و دماغ و دهن ميكشن و بعدم توش را در ميارن و ذوق دارن. كيسه خوراكي شون را خريدن و منتظر هستن كه برن خوراكي بگيرن و قرار است من و فربد هم از توي خونه به مراجعين خوراكي بديم.
ولي من هنوز حس هالوويني ندارم. امان از وقتي كه آدم بخواد بعد از سن سي سالگي بره تويه فرهنگ و محيط ديگه. امان از پيري!
ايران كه بودم چهار شنبه سوري ها چادر مشكي را مينداختم روي سرم و با پر رويي ميرفتم قاشق زني ولي اينجا هالووين ها نا ندارم برم "تريك و تريتز"!
داره مياد از راه پيري
بخواي نخواي اسيري
فراز مريد "كامران و هومن" شده . براي خودش ميخونه : سينيوريتا نترس از عاشقي بيا اون با من ... تو ليلي بشو مجنون با من ...
بد بختي اينه كه من مريد "كامران و هومن" هم نميتونم بشم!
من چسبيدم به همون قديمي ها . همون نواهاي قديمي كه هميشه روحم را جلا ميدادن . نه هالووين و نه كامران و نه هومن ! يعني ميخوام كه يه ذره تغيير كنم ها ولي امان از سن و سال و امان از صلب شدن!
داره مياد از راه پيري
بخواي نخواي اسيري
آهان! يادم اومد ... از هالووين دلم فقط به يك چيزي خوش است! بو دادن تخمه هاي توي كدو تنبل ها ... بازم خودش غنيمت است! لذت تخمه شكستن هرگز و هرگز و هرگز در من كمرنگ نميشه!
--------
پ.ن: شهرام شب پره مي گفت: اينجا دو شب هست كه با هدف طراحي شده. يكي شب هالووين و يكي هم شب Thanks giving. اولي بخاطر فروش كدو تنبل هاي به درد نخوري كه روي دستشون باد كرده و دومي بخاطر فروش بوقلمون هاي بي مزه اي كه روي دستشون باد كرده.
فكر كنم حرفش حساب بود . لااقل به دل من يكي نشست.