" /> " />

فراز

January 30, 2006

خنگولك بازي هاي خنده دار

براي من و يك كپه آدم ديگه ايميل زده كه :

فردا شب تولد من است ولي من منزل نخواهم بود . دختر خاله ام فردا شب برايم "سورپرايز پارتي" ميگيره و من فردا شب آنجا خواهم بود. شماره تلفن دختر خاله ام "..." است . لطفن اگه ميخواين به من تلفني تبريك بگين فردا ساعت ده تا دوازده شب اونجا تماس بگيرين! لطفن به موبايلم زنگ نزنين و روي تلفن منزل هم پيغام نذارين!

عرض كنم كه سورپرايز پارتي هم سورپرايز پارتي هاي قديم!

------------

نميدونم چرا ولي يادم افتاد به آقاي اميري دوست قديمي مون كه هر وقت منزل ما زنگ ميزد اشك من را در مياورد.

آقاي اميري زنگ ميزد و ميگفت : بابا هستن؟ من ميگفتم نه خير. اونوقت دوست عزيز ميگفت خب قلم و كاغذ بيار و يك پيغام براشون ياد داشت كن. منم ميرفتم كاغذ و قلم مياوردم. ايشون ميگفتن بنويس: "لطفن با آقاي اميري تماس بگيريد!". چي نوشتي؟ يك دور بخون!

دفعه ديگه زنگ ميزد و سراغ پدرم را ميگرفت . باز عرض ميكردم كه ايشون منزل نيستن. دوباره ميگفت قلم و كاغذ بيار. يك شماره ميدم بنويس و بگو كه به اين شماره زنگ بزنن. بنده قلم و كاغذ مياوردم و اين دوست عزيز شماره تلفن منزلش را بهم ميداد. اونم نه به روش معمولي ها . ميگفت بنويس دو - سه - پنج - دو - سه - پنج - دو! حالا بخون! حالا اين شماره را من سالها بود از حفظ بودم!

دفعه ديگه زنگ ميزد و سراغ پدرم را ميگرفت . ميگفتم ايشون نيستن. ميگفت بله ميدونم چون الان اينجا هستن! با مادرتون كار دارم!

يك بار رفتم محل كار پدرم و توي اتاق كنار پدرم نشسته بودم كه دوست عزيز وارد شد و گفت : سلام مامان نيلو! چطوري؟ بابا چطورن ؟ مامان چطورن؟ داداش چطوره؟

هر وقت تماس ميگرفت حال و احوال همه را مي پرسيد ولي لحظه اي فرصت نميداد كه من يك كلوم بگم خيلي ممنون. همه خوبن!

يادش به خير آقاي اميري . دلم براي خون به جيگر كردن هاش تنگ شده!

------------

امروز چرا هي يه چيزهايي از عهد بوق يادم مياد؟

يك همسايه داشتيم كه هروقت ميخواست شماره تلفن بخونه مدل رياضي مي خوند. مثلن ميگفت بيست و سه هزار و دويست و سي و شش!
به امام غريب اگه دروغ بگم! اون وقت ها شماره هاي اصفهان پنج رقمي بود و اين خانم خيلي شيك هر پنج تا عدد را به مدل رياضي ميخوند. حالا چرا والله خودم هم نميدونم!

ارادتمند
مامان نيلو!

January 27, 2006

برره

مامان نيلو: فراز باورت ميشه امروز يك خانمي فكر كرده بود فربد دختر است!
فراز: حتمن اون خانم از بربره اومده بوده!

January 24, 2006

يه مشت آپديت


مامان نيلو: فرازم يك خبر جديد دارم. من از اين به بعد چند ساعتي از خونه ميرم بيرون .
فراز: پس فربد چي ميشه؟
مامان نيلو: اون موقع هايي كه من نيستم هم بابايي تو خونه است و هم يك خانم پرستار.
فراز: حيف شد مامان. اگه تابستون بود خودم پيش فربد ميموندم . نه به بابايي لازم بود نه به پرستار لازم بود.

ديگه بماند احساسات من زماني كه اين حرف را از فراز شنيدم!

-------------

من واقعن نميدونم بهترين اختلاف سني بچه ها بايد چقدر باشه . خودم هم دلم ميخواست فاصله سني بچه هام زياد نباشه كه شد . ولي حالا ميبينم چقدر فراز و فربد از وجود همديگه لذت ميبرند. خنده هاي از ته دل فربد فقط مال زماني است كه فراز باهاش بازي ميكنه. فراز هم طوري دور برادرش ميگرده انگار كه سالها فن بچه داري آموخته. شايد اين اختلاف شش سال و نيم هم زياد بد نباشه.... نمي دونم والله.

بعضي اوقات از ته دل ميسوزم كه بچه هام از همه فاميلشون دور هستند. چقدر براي بچه هام حرف پدربزرگ و مادر بزرگ هاشون را بزنم؟ چقدر از خاطرات دايي بگم؟ بچه هام حق دارن برن تو بغل عمو شون! حق دارن عمه هاشون را ببينن. حق دارن با اون همه بچه هاي عمه و عمو بازي كنند. چقدر عكس به در و ديوار خونه آويزون كنم؟ ماليخوليايي شدم . رفت.

حالا فراز يه خاطراتي از فك و فاميلش توي ذهنش داره ولي اين كوچيكه چي؟

-----------

راستي ما ديشب رفتيم راي داديم . حالا بماند كه حزب ما شكست خورد ولي خوب مهم نيست. فقط نميدونم چرا وقتي راي ميدادم حس نكردم كه دارم مشتي به دهن كسي ميزنم! از بابايي هم كه پرسيدم گفت كه اونم چنين حسي نداشته! اصلن هيچ پوزي پيدا نشد كه بزنيم توش!

چقدر راي دادن تو اين مملكت با راي دادن تو مملكت خودمون متفاوت است. از قبلش برامون نامه اومده بود كه شما برين فلان محل براي راي دادن. ولي ما خيلي جدي نگرفته و عينهو عين الله باقر زاده رفتيم يك محل ديگه. خيلي هم اعتماد به نفسمون بالا بود! تا رفتيم فرمودن پشت كارت كه نوشته شما كجا برين! گفتيم خب ما دلمون ميخواد اينجا راي بديم! گفتن : خير! نميشه! اطلاعات شما توي اون مركزي است كه قبلن بهتون گفتن! تشريف ببرين اون جا!

خلاصه دست از پا دراز تر سوار ماشين شديم و رفتيم به همون مركزي كه اعلام شده بود. يك خانمي به كارتمون يك نگاهي كرد و گفت برين توي صف صندوق شماره ۱۸۹! خيلي دلم ميخواست برم توي يه صف ديگه ببينم چي ميشه. ولي ترسيدم ببرنم تيمارستان. اين شد كه مثل بچه آدم رفتيم توي صف ۱۸۹. توي ليستشون اسمون را پيدا كردن و روش خط كشيدن و يك برگه دادن دستمون و گفتن تك تك برين پشت اون ميز و به كانديداي مورد نظرتون راي بدين.

خيلي دلم ميخواست راي سفيد بدم كه فقط مهرش را بخورم و فردا پس فردا بچه هام براي كنكور مشكلي نداشته باشن ولي بخش مربوط به راي سفيد نداشتن اين بي سواد ها! اين شد كه به اون حزب پيرمرد خوش تيپه راي دادم. ولي حيف كه اون پيرمرد خوش تيپه راي اكثريت را نياورد.

بابايي اولش ميخواست به يك حزب ديگه راي بده . همون حزبي كه الان برنده شد ولي من مجبورش كردم كه مثل من فكر كنه و نظرش را عوض كردم . بهش گفتم نكن! مرد نكن! نذار براي انتخاب يك نخست وزير بين اعتقاد من و تو تفرقه بيفته . فردا ميگن اين زن و شوهر اصلن تفاهم ندارن! يكي شون از اين وري راي داده و يكي شون از اون وري! بابايي هم كه هميشه آروم و ساكت و حرف گوش كن است قبول كرد.

سه ساعت بعد كه نتايج را ديديم بابايي گفت : اقلن ميذاشتي من به همون كه ميخوام راي بدم . اون وقت ميگفتم حزب منتخب من پيروز شد! راست هم ميگفت . خوب ديگه ... انشالله دفعه بعد.

-----------

نشستم و يك نگاهي به آرشيو وبلاگم انداختم و ديدم اوووه از دو سه سال پيش به اين طرف چقدر روحيه ام عوض شده! اصلن انگار يك آدم ديگه شدم. چقدر عوض شدم!
ولي خوب هنوز هم دوست دارم رانندگي كاميون را ياد بگيرم! هنوز هم موسيقي سنگين را دوست دارم . هنوز هم سادگي را دوست دارم . هنوز هم دامن نمي پوشم. هنوز هم موهام را رنگ نكردم . هنوز هم از بدلي جات بدم مياد. هنوز هم عاشق لاك زدن هستم . هنوز هم شلخته هستم .هنوز هم خوش خواب هستم . هنوز هم از جارو كردن متنفرم و هنوز هم عاشق آشپزي هستم.


January 19, 2006

سي ان ان پدر سوخته

اين سي ان ان خرچسونه كمپين راه انداخته كه آيا ايران در بازي هاي جام جهاني محروم بشه يا نشه. اينسانيا
حالا اگه مايل هستين برين اينجا و يك راي "NO" بدين تا حالشون جا بياد.

اينم نتيجه راي گيري تا حالا.

January 14, 2006

وطنم

امروز بخش كوتاهي از اولين سرود ملي ايران مربوط به دوره قاجار را به صورت ايميل دريافت كردم كه به نظرم خيلي گوش نواز بود و زيادي دوستش داشتم .

شما هم بشنويد. اينسانيا *

توي ايميل اين چند خط هم بود:
اولين سرود ملي ايران مربوط به دوره قاجار ساخته موسيو لومر فرانسوي (موسيقي دان نظامي اعزامي به ايران در دوره قاجار. اين سرود براي پيانو نوشته شده و يك بار به هنگام ورود مظفرالدين شاه قاجار و در حضور وي در پاريس اجرا گرديد و اجراي آن توسط اركستر ملل اولين اجراي رسمي و اركسترال آن است كه به پيشنهاد رهبر اركستر در دوره حاضر ترانه اي براي آن توسط بيژن ترقي سروده شد.) به همراه خواننده در دهم و يازدهم مهرماه ۸۴ در تالار وحدت اجرا گرديد.

--------------

*اينسانيا: اگه اصفهاني نيستين به دنبال معني اين كلمه نگردين.

January 13, 2006

از فراز

Science_Project.JPG

بهم گفته بود كه توي زير زمين يك پروژه علمي يا به قول خودش Science Project راه انداخته ولي نگفته بود دقيقن چيكار كرده. تا اينكه ديروز رفتم پايين و ديدم تو دل يك گريپ فرويت يك عدد گوجه فرنگي كاشته.

----------------

فراز: بابايي تو نون بربري بيشتر دوست داري يا نون تافتون يا نون لواشك؟

----------------

مامان نيلو: اي بابا! چرا نق ميزني فربد؟ شير كه خوردي. پوشك ات هم كه تميزه.
فراز: مامان! اين طوري با بچه حرف مي زنن؟ خوب حتمن يك كاري داره كه نق ميزنه. باهاش مهربون حرف بزن!

----------------
از اون اول حس كرديم مدرسه رفتن اينجا يعني بازي بازي. اين شد كه بابايي بخش رياضي و منم بخش خواندن و نوشتن را به عهده گرفتيم.

درس رياضي فراز توي خونه رسيده به جدول ضرب كه ديگه كامل شده و تفريق دو رقم از دو رقم با احتساب "ده بر يك" كه البته ميدونيم مربوط به كلاس اول نيست.
اون وقت از مدرسه بهش تكليف دادن كه سه به اضافه دو چند ميشه؟ تازه زيرش هم معلمش ذكر كرده كه اصلن بچه را تحت فشار نذارين. اگه دوست نداشت انجام بده راحتش بذارين!

نه آقا جون! مدارس اينجا به درد عمه شون ميخوره. ما همون سيستم خودمون را پياده مي‌كنيم و هر روز عصر يك ساعتي به طور جدي خانه را به مدرسه تبديل مي كنيم. جالبه كه فراز هم هيچ شكايتي نداره و راحت با هم كنار ميايم.

January 08, 2006

يه ذره خنده

7106.jpg


تخت خواب فربد با تخت خواب خودمون حدود نيم متر فاصله داره . ديشب نيمه هاي شب مست خواب بودم كه احساس كردم فربد نق نق مي كنه و به عادت شب هاي گذشته پا شدم كه بهش شير بدم كه با اجازه تون گرومبي از تخت پرت شدم روي زمين.

حالا مامان نيلو پهن شده كف زمين و از درد مچ دست و كاسه زانو نمي تونه تكون بخوره تازه هي بابايي تو اون تاريكي مي گه چي شد؟ كي بود؟ چي شد؟
من كه خودم از خنده داشتم مي مردم و بابايي هم كه هي سوال مي پرسيد و فربد هم براي خودش اهن اوهون مي كرد. هر جوري بود با خنده بلند شدم و گفتم نترس عزيز جان. من پرت شدم پايين ولي پنداري سالم هستم.

اگه اين قدر تخت ها را پاشنه بلند درست نمي كردن احتمالن من اصلن چيزيم نمي شد و بابايي هم با خيال راحت به خرو و پف كردنش ادامه ميداد. معلومه كه هر آدم خوابي اگه از ارتفاع هفتاد متري پرتاب بشه اون جوري مي شه.

حالا زياد نخندين. اين را گفتم كه بگم خدا را شكر اون موقع فربد را ننداختم .

-------------------

فراز: بابايي اگه آدم كار Low Level داشته باشه ميتونه خونه و ماشين بخره و خوشحال باشه؟
بابايي: نه! با اون جور كارها آدم نميتونه هيچ وقت ماشين و خونه بخره
فراز: خوب اگه آدم كار Low Level داشته باشه و هميشه با مامان و باباش زندگي كنه و بعد كه مامان و باباش پيرشدن و مردن خوب ماشين و خونه اونها مال خود اون آدم ميشه. پس براي چي مي گي كار Low Level فايده نداره؟

January 06, 2006

مريم و رضا

4280.jpg

مريم و رضا بيست و چند سال پيش ازدواج كرده بودن. يك ازدواج فاميلي. از اون مدل هايي كه هميشه ميدونستن مال همديگه هستند. مريم هميشه مي‌گفت اصلن از وقتي يادم مياد مي‌دونستم كه بايد با رضا ازدواج كنم. براي همين هرگز فكر نكرده بودم كه ميشه به كس ديگري هم فكر كرد.
مي گفت حالا كه فكرش را مي‌كنم ميبينم من اصلن فرصت نكردم كه رضا را دوست داشته باشم يا عاشقش بشم. من طبق عادت با رضا زندگي مي‌كردم.

نتيجه اين ازدواج دو دختر بود و يك پسر. سال هاي اول مهاجرتشون به سختي گذشته بود ولي كم كم خودشون را بالا كشيدن و حالا كه سن و سالي ازشون مي‌گذره به يك سطح مادي خوبي رسيدن. درآمد مريم بيشتر از درآمد رضا بود و كاملن مشهود بود كه رضا از اين وضع خوشحال نيست و براي همين در منزل معمولن چشمه هايي از منم منم نشون مي داد كه يك وقت مريم مرد بودن رضا را فراموش نكنه.

شش ماه پيش مشاجره نه چندان جدي بين مريم و رضا در گرفت ولي گويا هر دو منتظر چنين لحظه اي بودند. مريم براي اولين بار قهر كرد و منزل را ترك كرد. رضا هم از اون لحظه ديگه نخواست مريم را ببينه و بهش گفت حالا كه رفتي ديگه برنگرد.

مريم يه جورايي پشيمان شده بود و منتظر رضا بود كه بياد دنبالش. دلش مي‌خواست برگرده سر خونه و زندگيش ولي چه جوري؟ اگه خودش برمي‌گشت كه خيلي سبك مي‌شد. رضا هم دلتنگ مريم بود ولي به خودش اجازه منت كشي نمي داد. مرد بود ديگه . اگه منت كشي مي‌كرد تكليف مرد بودن و عظمتش چي مي شد؟

به همين مفتي مفتي مريم و رضا از هم جدا شدند. بچه ها از اين جدايي كوچكترين ناراحتي ندارن. بار و بنديل را بستن و رفتن پيش اون كسي كه بيشتر براشون پول مي سازه.

من مطمين هستم كه مريم و رضا هنوز به هم علاقه مند هستن ولي هيچ راهي براي بازگشتون وجود نداره. زندگي بيست و چندين ساله را از بين بردن. همه پل ها را خراب كردن. رضا معتقد است كه كانادا به زن خيلي رو ميده و اگه ايران مونده بودن هرگز چنين نمي شد. مريم معتقد است حالا كه كار به اينجا رسيد خوب شد كانادا هستن كه بتونه حق و حقوقش را بگيره و بعد از يك عمر آس و پاس نشه.

January 05, 2006

داستان ماگ

IMG_1423.JPG


ديروز صبح شاد و شنگول از خواب بيدار شدم و همه چيز خوب بود. ساعت يازده فراز رفت مهموني و بعد هم بابايي رفت پشت كامپيوتر و من با فربد موندم كه اونم خواب بود !
حال آشپزي را كه اصلن نداشتم. حال جارو را كه اصلن نگو! حال اينكه لباس ها را از توي ماشين در بيارم ابدن! حال اينكه تلفن هاي عقب افتاده را بزنم حاشا و كلا! حال اينكه تكون بخورم... حال هيجي.
عصر سه تايي رفتيم دنبال فراز و بعدش چهار تايي رفتيم خريد. توي سوپر ماركت من و كالسكه فربد با هم بوديم و فراز و بابايي و گاري خريد هم با هم.
هي بابايي مي پرسيد : گوشت چرخ كرده داريم؟ گوشت خورشتي داريم؟ مرغ چي؟ ميوه؟ سيب زميني؟ پياز؟ ماست؟؟؟؟؟
آخرش بهش گفتم بابايي جون شرمنده ولي اصلن من تو مود خريد نيستم . خودت هر چي مي‍خواي بردار . من فقط دارم به قفسه ها نگاه مي‍كنم ولي چيزي نمي‌بينم. شرمنده!
خرت و پرت هايي خريديم و من گفتم بريم كيك و قهوه بخوريم. بريم يه جايي كه مبل داشته باشه. يه جايي كه بشه روي مبلش ولو شد.
خيابون "يانگ" دوهزار كيلومتري زير پامون بود و قرار شد به اولين كافي شاپ با شرايط موجود كه رسيديم بريم توش. هوا باروني بود با مه غليظ و منم كه خل شده بودم و زده بود به كله ام! بابايي وسط رانندگي ملايمش يهو پيچيد و رفت توي يك فرعي و گفت:پيداش كردم! راست هم مي گفت يك كافي شاپ بود كه اون گوشه دو تا مبل داشت كه هر دو خالي بودن.
رفتيم تو و كيك و قهوه را گرفتيم و نشستيم به صحبت. خوشبختانه فربد خواب بود و ما سه تا بزرگان مشغول صحبت شديم. ديدم اون روبرو توي ويترين چه ماگ هاي خوشگلي هست . چه رنگ هاي قشنگي.
رفتم جلو و يه ذره اين ور و اون وركردم و دست گذاشتم روي يك دونه قرمزش. قيمتش ۹.۹۵ دلار بود و براي من اصفهاني كه فقط توي ليوان پلاستيكي پاره پوره نوشيدني مي‌خورم واقعن زياد بود ولي نمي دونم چرا احساس كردم كه داشتن اين ماگ ميتونه حالم را بهتر كنه.

ماگ را گذاشتم سر جاش و برگشتم سر جايم و به فراز گفتم از بابايي پول بگير و برو اون ماگ را برام بخر. بعد از چند ثانيه فراز ماگ به دست اومد و دادش به من.

آخيش... حالم يهو خوب شد. ماگ را گرفتم و از رنگ سرخش واقعن سرحال اومدم. تصور اينكه هر روز توي اون ماگ شير بخورم چقدر سرحالم مي كرد. حالم خوب شد و شاد و سرحال برگشتيم خونه.

بيخود نيست كه اين دادا هميشه از رنگ سرخ سرخ حرف مي‌زنه . ديروز اين ماگ سرخ واقعن من را زير و رو كرد و خوشحال.

January 04, 2006

گوگل

گوگل خودش يك طرف و طرح لوگوهاش هم يك طرف. طرح امروزش را ديدين؟ تونستين حدس بزنين چرا امروز اين طرح را زده يا مثل من تقلب كردين؟ اصلن اگه دوست دارين برين اينجا و يك نگاهي به همه لوگوهاش بندازين.

عشق دو برادر

brothers.jpg

January 01, 2006

مامان نيلو نظر مي‌دهد

از شما چه پنهان كه بابايي طبق قرارداد هر ساله اش با "ابي" امشب رفته كنسرت و جاش عجيب خاليه و من موندم با دو عزيزتر ازجانم.

فربد زوتر خوابيد و فراز بعد از تماشاي سريال "مريم مقدس" كتابش را خوند و خوابيد. بهش مي‌گم آخه مگه تو حرفهاي اينها را مي‌فهمي؟ ميگه: من يك كلمه هم نمي فهمم ولي بايد بفهم "جيزز" چقدر خوب بوده و ببينم چطوري به دنيا اومده. مامان مردنش را هم نشون مي‌دهند؟

خونه ساكت شد و بعد ازمدتها نشستم و يك "بي بي سي" دبش خوندنم وتوي دلم گفتم :


خبر اول:
لاريجاني ها هرگز عوض نمي‌شوند. پنداري موضوع داره جدي مي‌شه.و اينا اصلن قصد ندارن از روي خر شيطان پدر سوخته بيان پايين!


خبر دوم:
به قول بابايي اين روسيه هم آب نداره وگرنه شناگر ماهري است! و به قول من كه اي امان از جنايت كار حالا چه غربي و چه شرقي


خبر سوم:
من هنوز خالصانه ارادتمند خاتمي هستم ولي معتقدم اوضاع از اين حرفها خراب تر است. شايد بايد كامل بي خيال شد.

خبر چهارم:
كي تو مملكت ما سد اون يكي نيست؟ بودجه ها همه جا هپلي هپو مي شه و نخبه ها همه الفرار! خودتون دارين مي‌مونين و حوضتون دكتر منصوري عزيز!


خبر پنجم:
من مي دوووونستم! پروين جان بمون! هنوز كلي موي سفيد نشده داري.


خبر ششم:
عزا عزاست امروز... روز عزاست امروز

خبر هفتم:
دمت گرم ! بابا دمت گرم ... اما خدا ميدونه با چه سياست پشت پرده اي اين حرف را زدي آبجي!

خسته شدم ولي همچنان هر روز بي بي سي را باز مي‌كنم شايد روزي اون خبري كه منتظرش هستم را ببينم! بالاخره مي‌ببينم! دير يا زود داره ولي سوخت و سوز نداره! من مي دوووونم!

كاش امشب كه "ابي" بابايي را ازمون دور كرد يخده آهنگ قديمي بخونه و بابايي ما را سرمست و خوشحال كنه و برش گردونه به روزهاي نو جواني اش.

------------

راستي تا وقت هست يك ماجراي نادر تعريف كنم.

چند شب پيش با همكارهاي شركت ما قبل آخري كه توش كار مي‌كردم به رسم هر سال و به مناسبت سال نو دور هم جمع شديم. اون زماني كه من توي اون شركت بودم همكاري داشتم به اسم "برايان" . اين برايان خيلي مرد مهربان و آرومي بود و هست و اون زمان بعضي اوقات "راشل" دختر هشت- نه ساله اش را مياورد توي شركت . يك روز برايان برام تعريف كرد كه "راشل" دختر خودش نيست و در واقع اون را از چهار سالگي"Adopt" كرده . چون همسرش به هيچ عنوان امكان باردار شدن را نداشته.

تقريبن يك سال و نيم پيش هم براي بار دوم هم يك پسرك يك ساله را به فرزند خواندگي گرفتن به نام "كريس".

مادر "راشل" يك خانم معتاد بدون شوهر بود كه بارها "راشل" را كتك زده بود و دولت سرپرستي كامل دخترك را به برايان و همسرش داده بود و تا زمانيكه "راشل"نخواهد مادر حق ديدن فرزندش را نداره. گويا "راشل" چنان خاطرات بدي از مادرش داشته كه هرگز نخواسته مادرش را ببينه.

ولي "كريس" از يك مادر شانزده ساله بود كه خودش خواسته بود فرزندش را به دست يك خانواده بسپاره و براي همين "كريس" را به برايان و خانمش سپرده بودن. پارسال برايان خيلي نگران بود چون ممكن بود هر لحظه مادر بخواد پسرش را پس بگيره ولي پريشب كه برايان را ديدم خيلي خوشحال بود و گفت مادر فقط تا نه ماه ميتونست بچه را پس بگيره و اون نه ماه ديگه گذشت و ديگه قانونن هرگز نميتونه بچه را پس بگيره ولي ما هر سه هفته موظف هستيم بچه را نزد مادرش ببريم .

حالا از همه اينها جالب تر اينكه مادر"كريس" دوباره باردار شده و اين بار از يك سياهپوست و تاريخ زايمانش هم چهار ماه ديگه است و اين بار هم قرار است اين بچه را به برايان و همسرش بدهند. برايان خيلي خوشحال بود و مي‌گفت اين بار من و همسرم ميريم توي اتاق زايمان و از لحظه اي كه بچه به دنيا بياد به ما تعلق خواهد داشت و كارهاي قانوني اش همه انجام شده.

تا يادم نرفته بگم كه برايان و همسرش سه تا سگ هم در منزل دارن. مي‌دونم كه اون زمان حقوق برايان سالانه پنجاه هزار دلار بودولي يك سالي ميشه كه برايان اون كار را رها كرده و حالا مشاور املاك شده و معتقد است كه براي مخارج زن و سه بچه و سه سگ بايد درآمدش خيلي خيلي بيشتر از پنجاه هزار دلار باشه.

والله من اگه به چشم خودم برايان و همسرش را نديده بودم نمي تونستم براحتي اين ماجرا را باور كنم. به هر حال اين عين واقعيت بود . ديگه باور كردن و نكردنش با شما.تعبير و تفسيرش هم با خودتون. من آنچه ديدم و شنيدم را گفتم. بابايي هم شاهد. تا قبر آ‌آ‌آ‌آ

شب خوش!

سال نو

ديشب را بر خلاف شب هاي گذشته نه مهمون بوديم و نه مهمون داشتيم.سه چهار ساعت قبل از تحويل سال چهار نفري رفتيم كافي شاپ ايراني و من و بابايي به مناسب سال نوي ميلادي "چاي و ناپليوني " نوش جان كرديم و فراز هم بستني مشتي و بعد هم شام خريديم و برگشتيم منزل و هلف و هلف شام خورديم. چند دقيقه به ساعت دوازده فراز با عجله باباش را از پشت دفتر و دستكش بلند كرد و كشوند پاي تلويزيون. از عدد پنجاه همراه با تلويزيون شمارش معكوس را شروع كرديم و اينقدر هوار كشديديم كه فربد هم بيدار شد و باهامون هم قدم شد.
پنجاه - چهل و نه - چهل و هشت - ... - چهار - سه - دو - يك ... گومب!

سال نو شد و روبوسي كرديم و به هم تبريك گفتيم. چاره اي نيست. نميشه فرار كرد. بايد همراه با دل پسركمون جلو بريم. وقتي فراز ترانه هاي فارسي را دوست داره و كاملن مسلط فارسي صحبت مي‍كنه و وقتي با عشق ميگه ايراني است و جشن هاي ايراني را دوست داره ودر قبالش انتظار داره ما هم كريسمس و سال نو را دوست داشته باشيم ما هم براش سر تعظيم فروم مياريم و به همه خواسته هاش در حد توان مون جواب مثبت مي‍دهيم.

خوشحاليم كه در اين چند سال زندگي در اين ولايت چندين روز به جشن گرفتن هامون اضافه شده و عزاداري هامون كم شده.اين خودش يعني يه عالمه.

پارسال كه الحق براي ما سال خوبي بود. اگه به من بگن امسال مي‍خواي چيكار كني مي‍گم همون كارهايي كه پارسال انجام دادم . البته غير از بچه سوم!

اميد به داشتن سالي بهتر براي شما و ما.


 

navehca@yahoo.com

online