• hand sanitizer overuse
  • weusi mcgowan
  • 5 year old body builder
  • douglas county schools colorado
  • lenny sullivan
  • clarsach
  • bruce springsteen death in family
  • ares rocket
  • lenny sullivan
  • boulder valley school district
  • acc
  • larry johnson chiefs
  • front range community college
  • snagglepuss sign off
  • glen davis fight
  • agassi
  • 15 year old kills 9 year old
  • matthew hoh
  • satire
  • simon halls
  • bloodletting
  • denver international airport
  • john william lomax
  • rit sis
  • larry johnson twitter slur
  • john william lomax
  • cash for carts
  • blake griffin
  • elena desserich
  • ritalin
  • john quincy archibald
  • ares 1 x launch
  • pumpkin templates
  • nasa ares launch live
  • little buddy child tracker
  • ares rocket
  • larry johnson chiefs
  • ares launch
  • jefferson county public schools
  • littleton public schools
  • turmeric
  • southwest air
  • richmond ca
  • triboelectrification
  • jump math
  • jeffco schools
  • nasa rocket launch today
  • invictus
  • laramie county school district 1
  • i can transform ya video
  • nfl power rankings week 8
  • christiane plante
  • southwest airlines
  • jeannie buss
  • nasa ares launch live
  • nasa rocket launch today
  • blythe masters
  • ares 1 x launch
  • street legal golf carts
  • shelley tyre
  • baby einstein refunds
  • india vs australia 2nd odi
  • susannah feldman
  • valparaiso community schools
  • animecrazy
  • droid countdown
  • boston market
  • charlene hill
  • nasa launch
  • notes left behind
  • ivanka trump s wedding
  • halloween costumes for college students
  • nfl power rankings week 8
  • chy huang
  • dancing with the stars results october 27
  • national chocolate day
  • a moveable feast bftf pwbeat reiman inforumblog debate wevegotheart ethnologik vesterblog churchill turbolapin

    پیچش مو

    September 3rd, 2010

    حالا من پریروز یه حرفی زدم و گفتم این بابایی فلان است و بیسار  و هی توی کار پیچش مو است. خداون تبارک و تعالی هم نگذاشت و نه برداشت و یه دوچرخه سوار را صاف انداخت جلوی ماشین خودم

    اصلن من نفهمیدم آقا پسر از کجا پیداش شه به امام زمون.

    میخواستم از فرعی بپچیم توی خیابون اصلی سمت راستی.
    سمت راستم هیچی نبود .
    سمت چپ را نگاه کردم که ماشین نیاد . دو تا ماشین اومد همچین که گاز دادم دیدیم چه ضربه ای . پسرک طفل معصوم رفته بود زیر ماشین و داشت خودش و دوچرخه را میکشید بیرون . منم که گیج و مات . بهش می گم تو کجا بودی ؟ مگه تو چیکار می کنی ؟ راست هم میگفت . معلوم نیست کی به من  بیست سال پیش گواهینامه داده با این خر کاری ام

    خیلی عصبانی بود . بهش گفتم ببخشید. معذرت میخوام . حق با تو است . راست میگی . من مقصرم . بیاد بریم کنار پیاده رو . ماشین اون وسط ولو بود و ازش اجازه گرفتم و یه ذره جابجاش کردم

    بهش گفتم تمام تقصیر با من است و تو بگو من چیکار کنم؟ میخوای دوچرخه را بنداز دور و همین الان بریم یک دوچرخه نو بخر . گفت نه همین خوبه یه کمی انگار تاب ورداشته . گفتم با چند دلار میتونی درستش کنی ؟ گفت شصت دلار. بهش صد دلار دادم . گفتم حالا دوچرخه را ولش کن . پایت چطوره ؟

    گفت من قهرمان رقص روی یخ هستم  و تازه از پاریس برگشتم و باید آماده بشم که هفته دیگه برم چین . قلبم ریخت . گفتم خوب حالا درد داری ؟ گفت نه فقط کمی خراشیدگی

    بهش گفتم سوار شو برسونمت . دوچرخه اش باز میشد . بازش کردیم و گذاشتیم صندوق عقب . اسمش را پرسیدم . گفت آندره

    توی مسیر براش صبحت کردم و سعی کردم آرومش کنم . گفتم اگه میخوای بریم دکتر . گفت نه حالم کاملن خوبه . باید برم خونه که دوستام میان دنبالم و شب می خواهیم بریم مهمونی

    بازم عذر خواهی کردم و بهش گفتم امروز درس بزرگی گرفتم . اونم خندید و گفت منم درس بزرگی گرفتم. رسوندمش خونه و با لبخند خداحافظی کردم

    شب برای تکست زدم و گفت خوبه و مشکلی نداره
    امروز صبح که بهش زنگ زدم گفت من خوبم تو چطوری؟
    گفتم منم خوبم و از اینکه دوست قهرمانی پیدا کردم خوشحالم
    آندره هم در جواب گفت : منم خوشحالم

    حالا موندم که فراز میتونه بره اون طرف خیابون اصلی یا نه

    آندره از فراز چند سالی بزرگتر است

    بابایی  تو چطوری این قدر پیچش مو میبینی آخه ؟

     

    قوانین بابایی

    September 1st, 2010

    مامان من یه چیزی را نمی فهمم . یادته به بابایی گفتم میخوام برم فوتبال و دوست دارم با دوچرخه برم ؟بابایی گفت برو. یادته که باید میرفتم اون طرف خیابون اصلی و بابایی راحت اجازه داد

    یه روز دیگه گفتم میخوام برم خونه دوستم و میخوام با دوچرخه برم؟ بابایی گفت برو. اونم که اون طرف خیابون اصلی بود .

    حالا چرا وفتی میخوام فقط برم دو چرخه سواری اگه  بگم از خیابون اصلی رد میشم بابایی عصبانی میشه و میگه : فررررراااز . چند بار بهت بگم نباید از خیابون اصلی رد بشی ؟

    چه کنم ؟ زدم زیر خنده و گفتم این دیگه از اون سوال های بی جواب است فرازم. من که میگم هر جایی دوست داری برو . خیالم از بابت تو راحت است . برو با بابایی ات کنار بیا که گاهی بد جوری بابا بازی در میاره .

    راستی بابایی راز این اجازه دادن و ندادن را هر وقت که وقت کردی قربون دستت یه توضیحی بده که ما هم آگاه بشیم از این پیچش مویی که تو میبینی و من ازش نا آگاهم

    قرونی دستت دادا

    ……

    فراز جون دلم برات هلاک است . برای تمام صفات خوبی که داری و برای قلب صاف و دل معصومت هلاکم . هلاک

     

    بمیرم برای این اصفهانی های مظلوم و بی نوا

    August 31st, 2010

    یکی از همکارام که مدیر پروژه است یهو مریض شد. امروز نیومد و فردا نیومد و خبر رسید که در کبدش تومور پیدا شده و سنگ کیسه صفرا هم داره. قرار است هفته دیگه تومور را جراحی کنند و دو هفته بعدش کیسه صفرا را

    یکی از همکارا به همه ایمیل زد که میخواد یک کارت تبریک بخره و ازمون خواست کارت را امضا کنیم و اگه خواستیم پول بدیم تا براش کمکی بشه

    دیدم خانم ریس به باسن مبارک تکونی نمیده . گفتم من دارم میرم کارت را امضا کنم و پول بدم. گفت اون فردا میره . گفتم امروز روز اخر است . گفت وای خوب شد گفتی … میشه پول من را هم ببری ؟ گفتم البته. اومد و پنج دلار گذاشت کف دستم

    پنج دلار؟ ای خاک تو اون سر خسیس ات بکنن که میدونم حدود صد و بیست هزار دلار در سال درآمدت است


     

    گردنم درد می کنه

    August 23rd, 2010

    همین

     

    یه ذره که زیاد نیست

    August 16th, 2010

    یه خانمی خونه ما است که خیلی دوستش دارم . مهلتی پیش نیومده بود که باهاش زندگی کنم. حالا که باهاش شبانه روز را میگذورنم میبینم چقدر بیشتر دوستش دارم

    بودنش به خونه مون گرمی داده و خیلی مهربون و آروم است

    کاش این روزها یه ذره آروم تر بگذرند . یه ذره که زیاد نیست خدا

     

    وسیله

    August 12th, 2010

    یه وقتهایی میگم برای چی مثل برق با همه دنیا دوست می شم و باهاشون قرار میذارم و رفت و آمد میکنم ؟

    یه وقتهایی میگم این همه دوست جمع کردن انگار داره وقتم را تلف می کنه و نمیذاره به خودم و خانواده ام برسم

    یه وقتهایی میگم از این به بعد دیگه دوست جدید ممنوع. یه ذره هم فیلتر لازم

    ××××××××××

    سالها پیش توسط دوست عزیزی با خانم دکتری آشنا شدم  . باب دوستی مون از دکتر بودنش شروع نشد. از این شروع شد که هر دومون بچه های اول مون پسر هستن و هر دو اسمشون فراز است و هر دو یک مدرسه قبول شدن و هر دو علاقه عجیبی به تمبک دارن و هر دو یک معلم تمبک دارن

    این خانم دکتر هم شد یکی از دوستامون . راحت و آسوده

    این خانم دکتر خیلی هم دکتر معمولی نیست. به قول معروف از اون بی نظیر های عالم است که من افتخار دوست شدن باهاش را پیدا کردم . شاید برای امروز

    ××××××××××

    بهم از ایران زنگ زدن که دختر جوانی این دور و برها سرطان گرفته و مشکل داره و نمیتونه دکتر مناسب پیدا کنه و دکتر فعلی راه مناسبی جلوی پایش نذاشته . گفتم بگین بهم زنگ بزنه

    با خانم دکتر تماس گرفتم و امروز اون دختر جوان را ملاقات کرد

    امروز اون دختر بهم زنگ زد و میگفت از خوشحالی روی زمین نیست. گفت قراره جراحی با اون دکتر را کنسل کنه … گفت خبر های خوشی داره که می خواد حضوری بهم بگه… گفت میخواد من را ببینه

    و من تا نیم ساعت دیگه برای اولین بار این دختر عزیز را ملاقات میکنم

    ××××××××××

    ادامه میدهم

    دوست جدید پیدا میکنم
    رفیق بازی میکنم
    با همه دنیا ارتباطم را حفظ میکنم

    تا همیشه مثل امروز خوشحال باشم

    به قول حزب اللهی ها … من فقط وسیله بودم

    اما خوب انگار وسیله بودن هم لذت بخش است. دکتر که نشدم . خدا را شکر وسیله شدم

     

     

    لیموناد

    August 10th, 2010

    بهم خبر رسید که گند زده به آشپز خونه

    رفتم دیدم چهار پایه را گذشته و قدش به میز آشپزخونه رسیده . لیمو ترش را با چاقوی تیز از وسط نصف کرده . با دستهای کوچولوش لیمو ترش را توی دو تا لیوان فشار داده و آب روش ریخته و در اون لحظه داشت با دقت با یک قاشق کوچولو هسته ها را از توی لیوان در میاورد.

    گفت داره برای من و باباش لیموناد درست می کنه

    لبخندی زدم و رفتم سراغ کارم که مزاحمش نباشم. بعد از چند دقیقه اومد و پرسید مامان تو لیموناد میخوای ؟ گفتم : بله که میخوام. خیلی هم لیموناد دوست دارم

    گفت : نه . بگو نمی خوام. آخه میخوام یکیش را بدم به بابا و یکیش را خودم بخورم.

    بگو فردا لیموناد میخوای

    گفتم : نه مرسی مامان جون. من امروز لیموناد نمیخوام. فردا برام درست کن

    با خوشحالی گفت : باشه فردا برات درست میکننم و رفت که باباش لیموناد خوری کنه

    عاشقشم

    عجب حکایتی شده

    August 9th, 2010

    رفتیم رستوران و همچین که نشستیم دیدیم یکی از دوستان قدیمی مون توی این رستوران گارسون است . بابایی سرش را انداخته بود زیر و انگار که ما گناه کردیم و از نوع کبیره. روش نمیشد غذا سفارش بده و میگفتم دوستمون معذب شد ما را اینجا دید

    میگم عزیز جون اگه دوستمون می خواست معذب بشه که نمیومد اینجا گارسن بشه که . میرفت یه جایی که کسی نبیندش

    چند وقت بعدش دوباره این دوست را ملاقات کردیم ودیدیم دوستمون معذب که نشده هیچ . تازه به ما هم یاد میده که چطوری گارسون بشیم و با انعام هاش ماهی سه - چهار هزار دلار کاسب بشیم

    ======

    روزنامه های ایرانی را ورق می زدیم که دیدیم دوست قدیمی مون اینجا رفته توی کار املاک و مستغلات و شوهرش هم داره کارهای وام بانکی انجام میده . بابایی میگه مواظب باش اگه دیدیمش به روش نیاریم. یه وقت ناراحت بشه

    چرخ گردون روزی ما را جلوی روی هم قرار داد و طرف کلی از ما شاکی که شما اصلن به روی خودتون نیاوردین که توی کار املاک هستم و چرا برای فروش و خرید منزل با من و همسرم تماس نگرفتین

    ======

    داشتیم میرفتیم مهمونی که دیدم بابایی میگه اون طرف را نگاه نکن… رویت را از اون طرف نکن… نگاه نکن

    میگم یا امام غریب! چی شده ؟ میگه هیچی فلان دوستمون داره توی ماشین با یه دختری صحبت میکنه . میگم خب چرا ؟ میگه یه وقت ما را میبینه و خجالت میکشه

    بعد اومدیم توی فیس بوک و میبینم این دوست عزیز خجالت که نمیکشه هیچ . خیلی هم به داشتن دوست عزیز مفتخر است و فیها خالدون زندگی اش در معرض دید است

     

    معضل صبح های جمعه

    August 6th, 2010

     

    هر جمعه ساعت هشت و نیم صبح جلسه داریم. امروز یکی از خانمها خواهش کرد که جلسه جمعه ها به ساعت نه منتقل بشه و همه با این تغییر زمان موافق بودن و یکی همین جوری پرسید چرا نیم ساعت دیر تر جلسه برگذار بشه

    خانم مربوطه گفت : من هر روز عصر که میرم خونه دو تا سگ هایم را میببرم بیرون برای هواخوری ( فکر نکنم رویش نشد که جش و پی پی را به هوا خوری اضافه کنه ) ولی جمعه شب ها با شوهرم میریم آبجو و چیپس می خوریم و دیگه عصرها وقت نمیشه که به سگ هایم برسم . برای همین جمعه ها سگ هایم را میبرم مهد کودک سگ ها و این مهد کودک از ساعت هفت صبح باز است و من تا سگ هارا ببرم و بعد بیام ایستگاه قطار و این داستانها نمیتونم زود تر از هشت و چهل و پنج دقیقه برسم اینجا

    دوباره یکی از همکار ها گفت پس چطور امروز دیر نکردی ؟ خانم عزیز گفت آخه امروز باید میبردمشون سلمونی و با خودم آوردمشون مرکز شهر و بردمشون سلمونی و  اونجا برام نگهشون میدارن تا عصر

     

    محمد نوری

    August 3rd, 2010

    گفتن محمد نوری در بیمارستان بستری است و به بیماری خونی مبتلا شده.  یک پیغام برای نسیم فرستادم و جوابم را داد که درسته  ولی حالش خوب است. پدرم هر روز باهاش تلفنی تماس داره. خیالم راحت شد

    گفتن دولت کثافت خواسته به محمد نوری کمک مالی بکنه و ایشون کمک مالی را نپذیرفتن

    جمعه شب برگشتم خونه و بابایی گفت محمد نوری رفت … گفتم دروغه . زنگ زدم به نسیم و گفت درسته . دو ساعت پیش فوت کرد و گفت پدرش راهی ایران هستند برای مراسم

    فقط اون آپارتمان شانزده آذره میدونه که من چقدر محمد نوری را دوست داشتم

    فقط اون ضبط صوت شاهده که چندین هزار با آوازهای سرزمین خورشید را شنیدم و شنیدم و شنیدم . اونقدر اون کاست را دوست داشتم که وقتی از خونه میرفتم بیرون صدای ضبط را کم میکردم ولی خاموشش نمیکردم و با خودم میگفت تو بخون تا من برگردم و وقتی بر می گشتم خوشحال بودم که خونه صوت و کور نیست و محمد نوری داره میخونه

    اولین کاستی که بابایی بهم داد در شب سرد زمستانی بود . فکر می کرد من این کاست را نشنیدم . منم بهش نگفتم که این کاست به جون من بسته است . ازش گرفتم و از اون به بعد دو تا کاست در شب سرد زمستانی دارم

    دو سال پیش که با نسیم آشنا شدم وقتی فهمیدم پدرش چه کسی است از خوشحالی گریه کردم . بهش گفتم من حتمن باید کار خوبی انجام داده باشم که با تو همکار شده باشم.  فکر می کردم یک قدم به محمد نوری نزدیک شدم

    حالا محمد نوری رفته و هنوز توی سر من این نوا هست تا ابد

    ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس 
      چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم

    ما برای بوسیدن خاک سر قله ها 
       چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم

    ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود 
      رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم 

    ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود 
      خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم