یخده برگردم خوبه

اووووه . چقده خاک خورده این صفحه . چقده  روزها گذشته از مارسی دوهزار و نه تا امروزه که میکنه به عبارتی جولای دهزار و ده

یک وخ حسش هست آ یه وخ حسش نیست. خنده داره که امروز می خواستم برم تو سایت آ اسمی رمز یادم نمیومد. دو سه بار امتحان کردم تا بالاخره کلیدا جستم

حالا وم چیزی برا نوشتن ندارم. نشستم یه جا تو طبقه سینزدهمی یه ساختمون آ دارم از پنجره خیابونا نیگا می کنم. هوا یخده غبار داره انگار اما مثی هفته پیش گرم نیس. وای چه گرمایی بود هفته پیش

زمینی بغلی چند سال بود پارکینگ بود آ حالا شروع کردن به گودبرداری آ صداش گوشی آدما کر میکنه . اما تحملش سخت نیست

اون جلو یه بنگاهی تویوتا است . چی چی این کمپانی این چند وقته اخیر بد آورد

پشتی تویوتا ساختمونی گلوب اند میل است. من خیلی روزنامه شونا نخوندم. شاید چون هیچ وخ مفتی دستم نیفتاده. اما تا بخواین مترو خوندم که همیشه مفتی بوده. این تورنتو استار هم هر وقت مفتی بیاد دستم میخونم آ اگه بخوام براش خرج کنم از خیری خوندنش میگذرم.  زندگی خرج داره دادا. برا روزنامه که نباید پول داد. برا کتاب و سی دی و موزیک آ هیچی دیگه نباید پول داد. مشکلی نویسندا و خواننده ها و هنر مندا به من چه . برن یه راهی پیدا کنن . برن آگهی بدن آ پول جمع کنن آ خودشونا بکشن آ به من اطلاعاتی مفتی بدن

این شهر قشنگ است ولی شهر من
راستی شهری من کوجاس

یه هیژده سال که اصفان بودم
یه  ده یازده سالم که تهران
بقیه اشم تا سی و هشت سال حساب کنی اودم این ور

سه تایشم دوس دارم . اما ریشه . امان از این گذشته آ ریشه که دست از سری آدم تو خواب آ بیداری ور نمی داره

آی آتیش تو استخونی ریشه اینا بیگیره که نمیذارن یه روز  آبی خوش از گلو مردم پایین بره. خوردن و چریدن و پروار شدن آ حالا مگه میشه تکونشون داد

دارم فکر میکنم چی بگم

از پارسال تا حالا رفتیم خونه جدید . مامان نی نی و بابا حسین اومدن. برگشتن. دوباره داره میان. رفتیم ایران . دوباره میخوایم بریم ایران . بچه ها بزرگ تر شدن. ماه تر شدن . دوست داشتنی تر شدن. شیرین تر شدن. مهربونند . عاشقشونم. هلاکشونم. یکی شون داره قد میکشه و سبیل در میاره . اون یکی گوله صفا و شادابی و نشاطه. هر دو شون عاشق کلماتی بی تربیتی هستن آ برا اینکه یک ساعت بخندن کافیه یک کلمه گوز بشنون . این پسرا را تا من یاد دارم از گوز و آروغ می مردن از خنده آ من هنو رازشا نفهمیدم

 باباشونم که مثی گذشته آ یخده حساس تر و دل نازک تر . باید خیلی مواظب قلبی چینی اش باشم که مبادا کسی دور آ وری این چینی بره. از غریبه ها گرفته تا دوستانی دور و نزدیک تا خودم . بابایی را باید شناخت و شناختنش کار ساده ای نیست. مهربون است به غایت و حساس است تا بی نهایت آ منم که منتش را دارم تا ابد. پس مساله حل است

 همه به بابایی میگن تو چیطو با این زن میسازی اما تالا هیش کی به من نگفته که من چیطو با این مرد میسازم . د آخه خبر از دلی حساسش که ندارن که . اگه داشتن اذیتش نمی کردن که

 

منتظری یه خبری خوب ازسفارتیم ببینم این مهمونهای عزیزی که دعوتشون کردیم ویزا میگیرن یا نه . اگه ندن من خیلی داغ میشم. بس کی اینجا ماشالله مهمونا میان آ صابخونه میشه این سفارت دیگه از ریسمونی سفید و سیاه میتره آ به همه قافیه را تنگ میگیره. شالله ویزا بیگرن . دلم میخواد بیان آ دلم میخواد بشون حسابی اینجا خوش بگذره

 من چقدر زیبا شیرازی را دوست دارم . شعراش انگار همه از ته قلبی من در اومده

هوشمندی عقیلی را هم خیلی دوست دارم . چرا به هر کی میگم هیچ کسی نمیشناسدش

بنیامین . خیلی خوش گذشت . مثلی دختر بچه ها برا دیدنش ذوق کردم. آهنگانش خیلی قشنگه

حالا خدا میدونه چه ارتباطی بین سبکی زیبا و عقیلی آ بینامین است که من این سه تا را دوست دارم

 

اگه بگن الان دلت چی می خواست میگفتم دلم می خواست مامان بزرگ زنده بودن . روزی نیست که بهشون فکر نکنم . با خودم میگه خره مامان بزرگ که رفتن برو آ حالی اون تا مامان بزرگا که زنده ان را بپرس آ خجالت بکش . حرفم هم حسابه . اما وقتی به مامان بزرگ زنگ میزدم روحیه میگرفتم آ تا چند روز با نشاط میشدم آ لازم نبود عذر خواهی کنم که دیر زنگ زدم آ هیچ وخ از درداشون چیزی نمی شنیدم آ نمیگفتن که تنهان . مامان بزرگ خوبم

 دلم میخواد برم ایران آ هیچ کسی کاری به کارم نداشته باشه آ هیچ کسی بهم زنگ نزده آ دعوتم نکنه آ بذارن خودم هر جا دلم خواست برم آ هر کسی را خواستم ببینم آ هر غذایی که خواستم را بخورم. اون وقت میرفتم میمه سر خاک مامان بزرگ . میرفتم توی کوچه های جلفا . میرفتم میدون فرنی میخوردم و یک گردنبند نقره قدیمی میخریدم . میرفتم تو شیخ بهایی آ جلو مدرسه قدیمی ام وای میسادم . میرفتم خونه شادی و پونه . میرفتم خونه مهری خانم . میرفتم یزد و کیک یزدی میخوردم و به طلاهای زرد فقط نگاه میکردم اما نمیخریدم. طلا سفید دوست دارم. حلقه پهن سفید دوست دارم. زرد دوست ندارم . خوبه یه سری برم بازارچه بلند . دفعه پیش رفتم یه پاساژ جدید و یه حلقه خوشگل خریدم با نگین سورمه ای

داشتم میگفتم . میرفتم با بابایی سری حج آقا فلفلیان آ سری دکونی قلمزنی ها . چند تا رومیزی قلمزنی نو داریم آ بازم میریم رومیزی می خریم. این دفعه فقط سفره یک و نیم در یک و نیم میخریم برا تو آشپزخونه آ دیگه چیزی نمیخریم

خیلی گفتم . اما خوش گذشت . دلم تنگ شده بود برای این سولدونی

 

Leave a Reply