Archive for the 'خاطرات' Category

دست بردار نیستم از قضاوت های احمقانه

Monday, September 13th, 2010

داشتم میرفتم بشینم سر جایم توی واگن قطار. واگن اول مثل همیشه
وارد واگن شدم و از پله ها رفتم بالا که برم طبقه بالا. مثل همیشه

همچین که پایم را گذاشتم توی واگن دیدم یک گنجشک داره خودشو میکوبه به پنجره که فرار کنه
ای بابا… یه ذره می نشست روی صندلی و دوباره خودشو گرومبی می کوبید به پنجره

منم که ترسو تا بخوای . مگه جرات دارم دست بزنم به گنچشک بینوا ؟ آدم ترسویی هستم
نگاه کردم و دیدم هیچ کسی توی این واگن نیست و من نفر اول هستم
رفتم پایین
دیدم یکی از مسولین قطار که اونیفورم پوشیده داره راه میره
بهش گفتم بیا بالا.. یک گنچشک گیر کرده

اومد بالا و گفت ای بابا… این چطوری اومده این بالا .. به ذره نگاهش کرد و یه چیزی گفت که من اصلن نفهمیدم.. انگار گفت بی خیال.. یعنی من حس کردم میگه بی خیال

گنجشکه موند و منم رفتم اون جلوی جلو نشستم و با خودم گفتم عجب آدمی بی خودی بود یارو . خوب می خواستی پرنده را نجات بدی . جونت در میومد؟ چه بی خیال . اه اه اه

داشتم روزنامه ام را ورق میزدم که دیدم ماموره اومد و گفت . کجایی ؟ دنبالت می گشتم. ببین. رفتم دستکش دستم کردم که پرنده آسیب نبینه. دارم میرم آزادش کنم. گفتم بهت نشونش بدم که خوشحال بشی. ممنون که به من اطلاع دادی

آقا ما را میگی
مردم از خجالت بابات عوضی بودن شدید . طبق معمول

 


مو

Thursday, September 9th, 2010

 

موهام را دادم رفت. کاش برسه به دست کسی که بتونه باهاش کمی شاد بشه. حتا یه ذره

از خدا

Wednesday, September 8th, 2010

تو این چند هفته اخیر دو سه تا کلیسا رفتیم . خیلی سعی کردم احساسات روحانی و حالات معنوی بیاد سراغم ولی همش حس میکردم هیچ حسی ندارم. درست مثل وقتی میرفتم مسجد

به خودم میگفتم حالات روحانی را ولش کن. ارتفاع را داشته باش . هنر را بچسب ولی دوباره با خودم می گفتم میخوام از اینجا برم بیرون. میخوام برم زیر آسمون و اگه خدایی هست بیرون از این ساختمون پیداش کنم

می رفتم روی صندلی مینشستم و میگفتم کتاب مقدس را ورق بزن. ولی نمیشد

با بچه ها رفتم سراغ شمع . اونجا هم حسی من را نمی گرفت . بچه ها شمع روشن کردن و پولش را هم پرداختیم که توی کلیسا بدهی نداشته باشیم

اتاق اعتراف . بیای توی این اتاق و به گناهانت اعتراف کنی و بخشیده بشی ؟  نه آجی . من نیستم . من نه از مسجدم و نه از کلیسا و معبد

با زانوهاشون اون همه پله را میرفتن بالا . نگاهشون می کردم . نه حسی میومد سراغم و نه هیچی

سنگ شدم نکنه

خدا به نظر من یه چیز دیگه ای است که این جور جاها پیداش نمیشه کرد . خدا از نظر من این جاها نیست. یه جای دیگه است

من یه خدایی می شناسم که نه در مکه است و نه در بیت المقدس و نه در کلیسا و نه دیر

دیگه هم پایم را این جور جاها نمیذارم که مزاحم نشم

 


پیچش مو

Friday, September 3rd, 2010

حالا من پریروز یه حرفی زدم و گفتم این بابایی فلان است و بیسار  و هی توی کار پیچش مو است. خداون تبارک و تعالی هم نگذاشت و نه برداشت و یه دوچرخه سوار را صاف انداخت جلوی ماشین خودم

اصلن من نفهمیدم آقا پسر از کجا پیداش شه به امام زمون.

میخواستم از فرعی بپچیم توی خیابون اصلی سمت راستی.
سمت راستم هیچی نبود .
سمت چپ را نگاه کردم که ماشین نیاد . دو تا ماشین اومد همچین که گاز دادم دیدیم چه ضربه ای . پسرک طفل معصوم رفته بود زیر ماشین و داشت خودش و دوچرخه را میکشید بیرون . منم که گیج و مات . بهش می گم تو کجا بودی ؟ مگه تو چیکار می کنی ؟ راست هم میگفت . معلوم نیست کی به من  بیست سال پیش گواهینامه داده با این خر کاری ام

خیلی عصبانی بود . بهش گفتم ببخشید. معذرت میخوام . حق با تو است . راست میگی . من مقصرم . بیاد بریم کنار پیاده رو . ماشین اون وسط ولو بود و ازش اجازه گرفتم و یه ذره جابجاش کردم

بهش گفتم تمام تقصیر با من است و تو بگو من چیکار کنم؟ میخوای دوچرخه را بنداز دور و همین الان بریم یک دوچرخه نو بخر . گفت نه همین خوبه یه کمی انگار تاب ورداشته . گفتم با چند دلار میتونی درستش کنی ؟ گفت شصت دلار. بهش صد دلار دادم . گفتم حالا دوچرخه را ولش کن . پایت چطوره ؟

گفت من قهرمان رقص روی یخ هستم  و تازه از پاریس برگشتم و باید آماده بشم که هفته دیگه برم چین . قلبم ریخت . گفتم خوب حالا درد داری ؟ گفت نه فقط کمی خراشیدگی

بهش گفتم سوار شو برسونمت . دوچرخه اش باز میشد . بازش کردیم و گذاشتیم صندوق عقب . اسمش را پرسیدم . گفت آندره

توی مسیر براش صبحت کردم و سعی کردم آرومش کنم . گفتم اگه میخوای بریم دکتر . گفت نه حالم کاملن خوبه . باید برم خونه که دوستام میان دنبالم و شب می خواهیم بریم مهمونی

بازم عذر خواهی کردم و بهش گفتم امروز درس بزرگی گرفتم . اونم خندید و گفت منم درس بزرگی گرفتم. رسوندمش خونه و با لبخند خداحافظی کردم

شب برای تکست زدم و گفت خوبه و مشکلی نداره
امروز صبح که بهش زنگ زدم گفت من خوبم تو چطوری؟
گفتم منم خوبم و از اینکه دوست قهرمانی پیدا کردم خوشحالم
آندره هم در جواب گفت : منم خوشحالم

حالا موندم که فراز میتونه بره اون طرف خیابون اصلی یا نه

آندره از فراز چند سالی بزرگتر است

بابایی  تو چطوری این قدر پیچش مو میبینی آخه ؟

 

قوانین بابایی

Wednesday, September 1st, 2010

مامان من یه چیزی را نمی فهمم . یادته به بابایی گفتم میخوام برم فوتبال و دوست دارم با دوچرخه برم ؟بابایی گفت برو. یادته که باید میرفتم اون طرف خیابون اصلی و بابایی راحت اجازه داد

یه روز دیگه گفتم میخوام برم خونه دوستم و میخوام با دوچرخه برم؟ بابایی گفت برو. اونم که اون طرف خیابون اصلی بود .

حالا چرا وفتی میخوام فقط برم دو چرخه سواری اگه  بگم از خیابون اصلی رد میشم بابایی عصبانی میشه و میگه : فررررراااز . چند بار بهت بگم نباید از خیابون اصلی رد بشی ؟

چه کنم ؟ زدم زیر خنده و گفتم این دیگه از اون سوال های بی جواب است فرازم. من که میگم هر جایی دوست داری برو . خیالم از بابت تو راحت است . برو با بابایی ات کنار بیا که گاهی بد جوری بابا بازی در میاره .

راستی بابایی راز این اجازه دادن و ندادن را هر وقت که وقت کردی قربون دستت یه توضیحی بده که ما هم آگاه بشیم از این پیچش مویی که تو میبینی و من ازش نا آگاهم

قرونی دستت دادا

……

فراز جون دلم برات هلاک است . برای تمام صفات خوبی که داری و برای قلب صاف و دل معصومت هلاکم . هلاک

 

بمیرم برای این اصفهانی های مظلوم و بی نوا

Tuesday, August 31st, 2010

یکی از همکارام که مدیر پروژه است یهو مریض شد. امروز نیومد و فردا نیومد و خبر رسید که در کبدش تومور پیدا شده و سنگ کیسه صفرا هم داره. قرار است هفته دیگه تومور را جراحی کنند و دو هفته بعدش کیسه صفرا را

یکی از همکارا به همه ایمیل زد که میخواد یک کارت تبریک بخره و ازمون خواست کارت را امضا کنیم و اگه خواستیم پول بدیم تا براش کمکی بشه

دیدم خانم ریس به باسن مبارک تکونی نمیده . گفتم من دارم میرم کارت را امضا کنم و پول بدم. گفت اون فردا میره . گفتم امروز روز اخر است . گفت وای خوب شد گفتی … میشه پول من را هم ببری ؟ گفتم البته. اومد و پنج دلار گذاشت کف دستم

پنج دلار؟ ای خاک تو اون سر خسیس ات بکنن که میدونم حدود صد و بیست هزار دلار در سال درآمدت است


 

گردنم درد می کنه

Monday, August 23rd, 2010

همین

 

یه ذره که زیاد نیست

Monday, August 16th, 2010

یه خانمی خونه ما است که خیلی دوستش دارم . مهلتی پیش نیومده بود که باهاش زندگی کنم. حالا که باهاش شبانه روز را میگذورنم میبینم چقدر بیشتر دوستش دارم

بودنش به خونه مون گرمی داده و خیلی مهربون و آروم است

کاش این روزها یه ذره آروم تر بگذرند . یه ذره که زیاد نیست خدا

 

وسیله

Thursday, August 12th, 2010

یه وقتهایی میگم برای چی مثل برق با همه دنیا دوست می شم و باهاشون قرار میذارم و رفت و آمد میکنم ؟

یه وقتهایی میگم این همه دوست جمع کردن انگار داره وقتم را تلف می کنه و نمیذاره به خودم و خانواده ام برسم

یه وقتهایی میگم از این به بعد دیگه دوست جدید ممنوع. یه ذره هم فیلتر لازم

××××××××××

سالها پیش توسط دوست عزیزی با خانم دکتری آشنا شدم  . باب دوستی مون از دکتر بودنش شروع نشد. از این شروع شد که هر دومون بچه های اول مون پسر هستن و هر دو اسمشون فراز است و هر دو یک مدرسه قبول شدن و هر دو علاقه عجیبی به تمبک دارن و هر دو یک معلم تمبک دارن

این خانم دکتر هم شد یکی از دوستامون . راحت و آسوده

این خانم دکتر خیلی هم دکتر معمولی نیست. به قول معروف از اون بی نظیر های عالم است که من افتخار دوست شدن باهاش را پیدا کردم . شاید برای امروز

××××××××××

بهم از ایران زنگ زدن که دختر جوانی این دور و برها سرطان گرفته و مشکل داره و نمیتونه دکتر مناسب پیدا کنه و دکتر فعلی راه مناسبی جلوی پایش نذاشته . گفتم بگین بهم زنگ بزنه

با خانم دکتر تماس گرفتم و امروز اون دختر جوان را ملاقات کرد

امروز اون دختر بهم زنگ زد و میگفت از خوشحالی روی زمین نیست. گفت قراره جراحی با اون دکتر را کنسل کنه … گفت خبر های خوشی داره که می خواد حضوری بهم بگه… گفت میخواد من را ببینه

و من تا نیم ساعت دیگه برای اولین بار این دختر عزیز را ملاقات میکنم

××××××××××

ادامه میدهم

دوست جدید پیدا میکنم
رفیق بازی میکنم
با همه دنیا ارتباطم را حفظ میکنم

تا همیشه مثل امروز خوشحال باشم

به قول حزب اللهی ها … من فقط وسیله بودم

اما خوب انگار وسیله بودن هم لذت بخش است. دکتر که نشدم . خدا را شکر وسیله شدم

 

 

لیموناد

Tuesday, August 10th, 2010

بهم خبر رسید که گند زده به آشپز خونه

رفتم دیدم چهار پایه را گذشته و قدش به میز آشپزخونه رسیده . لیمو ترش را با چاقوی تیز از وسط نصف کرده . با دستهای کوچولوش لیمو ترش را توی دو تا لیوان فشار داده و آب روش ریخته و در اون لحظه داشت با دقت با یک قاشق کوچولو هسته ها را از توی لیوان در میاورد.

گفت داره برای من و باباش لیموناد درست می کنه

لبخندی زدم و رفتم سراغ کارم که مزاحمش نباشم. بعد از چند دقیقه اومد و پرسید مامان تو لیموناد میخوای ؟ گفتم : بله که میخوام. خیلی هم لیموناد دوست دارم

گفت : نه . بگو نمی خوام. آخه میخوام یکیش را بدم به بابا و یکیش را خودم بخورم.

بگو فردا لیموناد میخوای

گفتم : نه مرسی مامان جون. من امروز لیموناد نمیخوام. فردا برام درست کن

با خوشحالی گفت : باشه فردا برات درست میکننم و رفت که باباش لیموناد خوری کنه

عاشقشم